خلاصه کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری  

خلاصه کتاب اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری
اثر "ماکس وبر"

مقدمه نویسنده: تنها در غرب "علمی" که امروزه مرحله تکامل آن را "معتبر" می دانیم، به وجود آمده است.تمام آموزه های شرقی، فاقد روش منتظم و به طور کلی فاقد مفاهیم عقلانی بوده اند.
به طور مثال چاپ در چین وجود داشته است اما فقط در غرب بود که یک ادبیات چاپی که منحصرا برای چاپ در نظر گرفته شود و موجودیت خود را صرفا" مدیون چاپخانه باشد یعنی "مطبوعات" و "گاهنامه ها" رایج گردید.

"تکاپوی ثروت"، "جست و جوی منفعت" و جست وجو به دنبال پول آنهم حداکثر ممکن، فی نفسه هیچ ربطی به سرمایه داری ندارد و افراد مختلف با موقعیتهای متفاوت در همه اعصار و همه سرزمینها هر جا که شرایط عینی ایجاب کند یا ایجاب کرده باشد، چنین عطشی برای ثروت را از خود نشان می دهند.

حرص بی پایان برای تحصیل ثروت به هیچ وجه با سرمایه داری یکی نیست تاچه رسد با "روح" آن.سرمایه داری می تواند بیشتر با رام کردن این غریزه غیرعقلانی یا لااقل با تعدیل عقلانی آن یکسان باشد. در حقیقت،سرمایه داری مساوی است باجست و جوی منفعت از طریق فعالیتی مستمر،عقلانی و سرمایه دارانه در پی منفعتی همواره تجدید شونده.

عمل سرمایه دارانه را عملی می نامیم که بر انتظار کسب منفعت از طریق بهره برداری از امکانات مبادله، یعنی بر امکانات مسالمت آمیز کسب سود، متکی باشد. تحصیل ثروت از طریق زور از قوانین خاص خود تبعیت می کند و نباید با عملی که متوجه کسب منفعت از امکانات مبادله است در یک مقوله گنجانده شود. اگرتحصیل سرمایه دارانه ثروت به روش عقلانی دنبال شود ،عمل مربوطه باید توسط محاسبه اجزای سرمایه ارزیابی شود.یعنی اگر در این عمل از کالا یا خدمات افراد به عنوان وسیله تحصیل ثروت استفاده منتظم به عمل آید، بیلان نهایی دارایی موسسه بر حسب پول در پایان یک دوره فعالیت باید از سرمایه ای که برای تحصیل ثروت از طریق مبادله به کار رفته است، فزونی نشان دهد.اما این نکات فقط به درجه عقلانیت تحصیل ثروت سرمایه داری مربوط می شود.

در تمام کشورهای متمدن،" سرمایه داری" و موسسات "سرمایه داری" مبتنی بر درجه قابل قبولی از عقلانی شدن محاسبه سرمایه وجود داشته است و موسسه سرمایه داری و کارفرمای سرمایه داری از زمانهای بسیار کهن در جهان پراکنده بوده اند آنهم نه فقط با فعالیتهای موسمی، بلکه با فعالیتی دائمی. اما سرمایه داری فقط در غرب به درجه ای از اهمیت و به گونه ها، واشکال و گرایشاتی دست یافت که هرگز در جای دیگری سابقه نداشته است .ازجمله سازمان عقلانی سرمایه دارانه کار آزاد ، که خارج از مغرب زمین جز به صورت پراکنده وجود نداشته است و در نتیجه می توان گفت که منشاء دانش مغرب زمین نوع ویژه ای از "عقلگرایی" است. در اینجا باید دانست حوزه های عقلانی شده در غرب کدامند و عقلانی شدن آنها در کدام جهت صورت گرفته است. برای فهم این مطالب قبل از هر چیز باید اهمیت بنیادی اقتصاد را به رسمیت بشناسیم و بدانیم که تکامل عقلگرایی اقتصادی رویهمرفته به فنون و حقوق عقلانی بستگی دارد و به قوا و استعدادهای انسان در اختیار کردن انواع معینی از رفتار عقلانی- عملی هم وابسته است.در گذشته ، نیروهای جادویی و مذهبی و نیز ایده های مربوط به تکالیف اخلاقی که بر این نیروها استوار بوده اند ،همواره در زمره مهمترین عناصر شکل دهنده رفتار به شمار آمده اند و هر جا این رفتارها با موانع روحی برخورد کرده اند ،تکامل رفتار عقلانی اقتصادی هم با مقاومتهای سرسختانه درونی مواجه شده اند.

در اینجا به بررسی تاثیر باورهای مذهبی بر پیدایش یک "ذهنیت اقتصادی" پرداخته شده و به عنوان نمونه ، همبستگی های روح زندگی اقتصادی جدید با اخلاق پروتستانیسم ریاضت کشانه انتخاب شده است. هدف از تحقیق هم تعیین روابط مذاهب مهم با اقتصاد و قشربندی اجتماعی در حوزه تاثیر آنها می باشد.



بخش اول

فصل اول

تعلق مذهبی و قشربندی اجتماعی:

آمار اشتغال [دراروپا] نشان می دهند که مدیران و صاحبان سرمایه و نیز نمایندگان تعلیم دیده اقشار فوقانی کارگری و حتی کارکنان فنی و بازرگانی شرکتهای جدید که از آموزش بالایی برخوردارند،اغلب به فرقه پروتستان تعلق دارند. البته سهم نسبی افزونتر پروتستانها در مالکیت سرمایه، مدیریت و رده های فوقانی کارگری در شرکتهای بزرگ صنعتی و تجاری را میتوان معلول شرایطی تاریخی مربوط به گذشته های دور دانست که در آن شرایط تعلق مذهبی نه علت ،بلکه تا حدود معینی معلول پدیده های اقتصادی به نظر می رسید.عهده دار شدن نقشهای اقتصادی از یک سو مستلزم مالکیت سرمایه و از سوی دیگر مستلزم تحصیلات پرهزینه و اغلب مستلزم هر دوی آنهاست و اینها امروزه به برخورداری از ثروت موروثی یا دست کم به تمول معینی وابسته اند.

در قرن شانزدهم ،بسیاری از مناطق ثروتمند که از توسعه یافته ترین اقتصاد برخوردار بوده اند و به خصوص تعداد زیادی از شهرها ی ثروتمند به آیین پروتستان درآمدند که پیامدهای آن حتی هنوز هم موقعیت پروتستانها در مبارزه برای حیات اقتصادی را تقویت می نماید.

از این رو ،این سئوال مطرح می شود که تمایل شدید به انقلاب در کلیسا ،در پیشرفته ترین مناطق اقتصادی بر چه مبنایی استوار است؟بدون شک رهایی از سنتگرایی اقتصادی عامل مهمی به نظر می رسد که باید تمایل به شک در سنت مذهبی و قیام علیه مراجع سنتی را تقویت نماید.

در بعضی مناطق [از جمله مجارستان] تفاوت قابل ملاحظه ای در نوع تحصیلات"متوسطه" که اولیای کاتولیک و پروتستان برای فرزندانشان مقرر می کنند مشهود است.بدون شک علت پایین بودن درصد تعداد کاتولیکها در میان محصلان و دیپلمه های مراکز آموزش "متوسطه" نسبت به کل جمعیت آنها را می توان به حساب تفاوتهای مهم در ثروت موروثی گذاشت.

کارخانه ها هم کارگران خود را از میان شاگردان پروتستان برمیگزینند زیرا شاگردان کاتولیک علاقه شدیدتری به باقی ماندن در پیشه وری از خود نشان میدهند و بنابراین به استادکار تبدیل می شوند،در حالی که پروتستانها غالبا جذب کارخانه ها شده و در آنجا در رده های فوقانی کارگران تعلیم دیده و پستهای مدیریت را اشغال می نمایند.علت این امر خصوصیات روحی حاصل از محیط و نوع تربیتی است که فضای مذهبی زادگاه یا محیط خانوادگی القا می کند که در انتخاب شغل و در سرنوشت آتی افراد نقش تعیین کننده دارد.

در نتیجه این حقیقتی است که پروتستانها چنان گرایش خاصی به عقلگرایی اقتصادی از خود نشان داده اند که کاتولیکها در مواضع مشابه هرگز از خود نشان نداده اند. بنابراین،دلیل این تفاوت رفتار را باید عمدتا" در خصلت ذاتی و پایدار عقاید مذهبی و نه صرفا" در اوضاع و احوال ظاهری و گذرای تاریخی- سیاسی آنها جست و جو کرد.

پس در اینجا در پی یافتن آن عناصر خاصی از این مذاهب برمی آییم که تفاوت فوق در رفتار را موجب شده اند.

خصلت "تارک دنیایی" و ریاضت کشانه تر کاتولیسم علت بی اعتنایی شدیدتر معترفان این طریقت به نعم دنیوی است. کاتولیکها با محکوم کردن"مادیگرایی" که نتیجه دنیوی شدن همه شئون زندگی توسط پروتستانیسم است،به مقابله برمی خیزند اما به نظر می رسد تمام فرق پروتستان با نیرویی یکسان در این جهت عمل نکرده اند و کالونیسم قوی ترین تاثیر را در تکامل روحیه سرمایه داری گذاشته است.



فصل دوم

"روح" سرمایه داری:

در واقع این ایده غریب- که امروزه برای ما کاملا" عادی است- یعنی عمل به تکلیف از طریق انجام شغل یا وظیفه ای که شخص می باید نسبت به مضمون فعالیت "شغلی" خویش، صرفنظر از نوع شغل و بویژه صرفنظر از اینکه از طریق استفاده از قوای شخص یا استفاده از مکنت مادی (نظیر "سرمایه") او صورت گیرد، احساس کند ایده شاخص "اخلاق اجتماعی" فرهنگ سرمایه داری و به یک معنا شالوده آن را تشکیل می دهد.

اقتصاد سرمایه داری کنونی دنیای عظیمی است که فرد در آن متولد می شود و این نظم اقتصادی خود را به او همچون زیست گاهی تغییرناپذیر که وی باید در آن زندگی کند، تحمیل می کند.این اقتصاد فرد را تا جایی که در نظام روابط بازاری درگیر است به توافق با قواعد سرمایه داری وادار می نماید.تولید کننده ای که در درازمدت خلاف این قواعد عمل کند ناگزیر از صحنه اقتصادی حذف خواهد شد. درست همانطور که کارگری که نمی تواند یا نمی خواهد خود را با این قواعد سازگار نماید،بیکار به وسط خیابان پرتاب خواهد شد.

بنابراین، سرمایه داری امروزی که بر حیات اقتصادی استیلا یافته است از طریق روش اقتصادی انتخاب اصلح، عمال اقتصادی مورد نیاز- کارفرما و کارگر- را تربیت و انتخاب می کند. اما در اینجا می توان محدودیتهای ایده " گزینش" را به عنوان وسیله ای برای تبیین پدیده های تاریخی بخوبی لمس نمود.برای اینکه این گونه روش زندگی و این طرز تلقی از شغل که این چنین با خصوصیات سرمایه داری مطابقت دارد اصولا" بتواند "انتخاب شود" یعنی بتواند بر طرز تلقیهای دیگر غلبه کند البته باید نخست در جایی پدیدار شود، اما نه در نزد افراد جداگانه و منفرد، بلکه به عنوان نگرشی مشترک در گروههای انسانی.

مهمترین دشمنی که "روح" سرمایه داری به عنوان سبک با قاعده ای از زندگی به شکل نوعی "اخلاق" ناچار بود در صف اول با آن مباررزه کند، همان طرز تلقی و سلوکی بود که میتوان آن را "سنتگرایی" نامید.

مسئله بررسی نیروهای محرکه گسترش سرمایه داری جدید در وهله اول مسئله منشاء کمیت سرمایه داری برای فعالیت سرمایه دارانه نیست،بلکه قبل از هر چیز مسئله رشد روح سرمایه داری می باشد.هر جا که این روح شکوفا شود و قادر به تثبیت خود باشد، سرمایه و منابع پولی خویش را به عنوان وسیله عمل خود خلق می نماید، اما عکس آن صادق نیست.

امروزه کمتر،رابطه ای میان باورهای مذهبی و سلوک زندگی به چشم می خورد. کسانی که امروزه از روح سرمایه داری اشباع هستند معمولا" اگر خصومتی با کلیسا نداشته باشند لااقل نسبت به آن بی تفاوتند. تصور پارسایی ملال آور بهشت برای طبع پویای آنان جاذبه چندانی ندارد؛ مذهب از نظر آنها وسیله دور کردن انسانها از فعالیتهای دنیوی محسوب می شود. اگر از آنها بپرسید"معنای" فعالیت بی قرارشان چیست و چرا هرگز به آنچه دارند را ضی نمی شوند-سئوالی که برای کسانی که صرفا" به زندگی دنیوی متوجهند بی معنی می نماید-در صورت داشتن پاسخ چنین جواب خواهند داد:"به خاطر اولاد و نوه هایم تلاش می کنم." اما چون این انگیزه صرفا" مختص آنها نیست بلکه فرد سنتگرا را نیز برمی انگیزد، به طور دقیق تر پاسخ خواهند داد که کار توام با فعالیت بی وقفه به عنصر ضروری زندگی آنان تبدیل شده است و در واقع تنها انگیزه ممکن همین است.با وجود این، اگر از دیدگاه سعادت فردی به این مسئله بنگریم، روشن می شود که چنین سلوکی که در آن، انسان در خدمت کار خود قرار می گیرد تا چه حد غیر عقلانی است. البته بدیهی است که تمایل به برخورداری از قدرت و حیثیت اجتماعی که از تبعات ثروت است نیز در این امر موثر است.

امروزه با توجه به سازمانهای سیاسی،حقوقی و اقتصادی فردی موجود، با اشکال سازمانی و ساختار خاص اقتصاد کنونی،روح سرمایه داری را می توان نتیجه محض تطبیق دانست.



فصل سوم

مفهوم Beruf از دیدگاه لوتر: (هدف پژوهش)

در واژه آلمانی Beruf و شاید واضح تر از آن در واژه انگلیسی calling لااقل به طور ضمنی، یک مفهوم مذهبی به معنای تکلیفی که از جانب خدا مقرر گردیده نهفته است.

اگر تاریخ این واژه را دنبال کنیم ،به نظر می رسد که نزد اقوام کاتولیک و نه نزد اقوام دوره کلاسیک باستان هیچ اصطلاحی با مضمونی مشابه آنچه آلمانی ها Beruf (به معنای رسالت زندگی ، حوزه مشخص کار فرد) می نامیم،شناخته شده نبوده است، در حالی که چنین اصطلاحی نزد تمام اقوام پروتستان وجود داشته است. به نظر میرسد در ترجمه لوتر از انجیل این واژه در معنای دقیق امروزی آن اول بار در آیاتی از عیسی سیره به کار رفته باشد.از آن پس ،این واژه به سرعت در زبان عامیانه همه اقوام پروتستان معنای امروزی خود را کسب کرده است.

همانند این واژه ،اندیشه آن هم جدید و محصول نهضت اصلاح کلیسا [رفرم] است و این اندیشه تلقی انجام تکلیف در مشاغل دنیوی به مثابه عالی ترین مضمونی که فعالیت اخلاقی فرد به طور کلی می تواند به خود بگیرد،است.همین تلقی بود که ناگزیر به فعالیت دنیوی روزمره معنایی مذهبی بخشید و مفهوم Beruf را نخستین بار بدین معنا خلق کرد.بنابراین، مفهوم Beruf بیانگر آن جزم محوری همه شاخه های پروتستانی گردید که تقسیم کاتولیکی احکام اخلاقی به دستورات و ارشادات،آن را طرد می نمود.زندگی خداپسندانه نه با فراتر رفتن از اخلاقیات دنیوی و توسل به ریاضت کشی زاهدانه، بلکه فقط با انجام وظایف دنیوی که جایگاه هر فرد در زندگی برای وی مقرر کرده است، میسر می باشد و این همان "تکلیف"[Beruf] اوست.

لوتر این اندیشه را در نخستین دهه فعالیت اصلاحگرانه خویش گسترش داد. او در آغاز کاملا" مطابق با سنت غالب قرون وسطایی ، کار دنیوی را خواست خدا ،اما امر جسمانی تلقی می کرد که گرچه شرط طبیعی و اجتناب ناپذیر حیات ایمانی است، اما مثل خوردن و نوشیدن از نظر اخلاقی فی نفسه خنثی به شمار می رود. اما با تکامل مفهوم "ایمان یگانه طریق رستگاری" با همه پیامدهای آن و نتیجه منطقی آن، یعنی ضدیت فزاینده اش با "شورای انجیلی" رهبانان کاتولیک که "کارگزاران شیطان" شمرده می شدند، مفهوم شغل به عنوان تکلیف اهمیت بیشتری کسب کرد.شیوه زندگی راهبانه نه فقط به عنوان وسیله توجیه فرد در پیشگاه خدا بی ارزش شمرده شد، بلکه به نظر لوتر ثمره فقدان نوعدوستی خودپرستانه ای بود که انسان را از تکالیف دنیوی خود غافل کرده است. بالعکس،شغل دنیوی به عنوان تکلیف به نظر وی جلوه خارجی عشق به همنوع بود و بدین نحو توجیه می شد که تقسیم کار،هر فرد را به کار کردن برای دیگران وادار می نماید؛لوتر این توجیه ماهیتا" اسکولاستیکی را بزودی کنار گذاشت و حکمی را که با تاکید فزاینده حفظ کرد این بود که انجام وظایف دنیوی در هر شرایطی یگانه طریق زندگی خداپسندانه است و این طریق و فقط این طریق مرضی خداست و از این رو همه مشاغل مشروع در نظرخداوند از ارزش مطلقا" یکسانی برخوردارند.تردیدی نیست که توجیه اخلاقی زندگی شغلی دنیوی یکی از مهمترین نتایج نهضت کلیسا و بخصوص شخص لوتر است. مرجعیت انجیل که لوتر گمان می کرد اندیشه Beruf را از آن اخذ کرده است، رویهمرفته موافق تفسیری سنتگرایانه از این واژه بود؛ بخصوص گرچه در عهد عتیق تمایلی به فراتر رفتن از اخلاقیات دنیوی در شرح حال پیامبران حقیقی به چشم نمی خورد و در موارد دیگر نیز فقط اشاراتی پراکنده مشاهده می شود، با وجود این، این کتاب حاوی یک ایده مذهبی کاملا" مشابه با این معنای سنتگرایانه بود؛ بدین معنی که هر کس باید به "رزق" خود بسنده کند و بی خدایان را در تکاپوی کسب سود رها نماید و این معنای تمام عباراتی است که در این کتاب مستقیما" به مشغله های دنیوی مربوط می شوند.

بنابراین،برای لوتر مفهوم Beruf مفهومی سنتگرایانه باقی ماند. شغل چیزی است که انسان باید آن را چونان فرمان خدا بپذیرد و خود را با آن "سازگار" نماید.این صبغه سنتگرایانه ایده دیگر موجود را که شغل یک تکلیف و شاید یگانه تکلیفی است که خدا برای انسان مقرر کرده است، در محاق قرار داد.

بتابراین، تنها نتیجه اخلاقی که مستقیما" حاصل شد نتیجه ای منفی بود، یعنی اگرچه تبعیت وظایف دنیوی از وظایف ریاضت کشانه ملغا شد، اما در همان حال تبعیت از مافوق و تسلیم به وضع موجود زندگی تبلیغ می گردید.گرچه نهضت اصلاح کلیسا [رفرماسیون] بدون تکامل مذهبی شخص لوتر غیرممکن بود و از نظر معنوی مدتها تحت تاثیر شخصیت وی قرار داشت، ولی بدون کالونیسم دستاورد لوتر نمی توانست از دوام و عینیت برخوردار گردد.اما علت بیزاری مشترک کاتولیکها و لوتریها از کالونیستها نیزتا حدودی بر همین ویژگیهای اخلاقی کالونیسم استوار بود. در همان نگاه نخست هم می توان دریافت که رابطه ای که کالونیسم میان حیات دینی و کسب و کار دنیوی برقرار می کند با رابطه موجود در آیین کاتولیک یا در آیین لوتر بسیار متفاوت است.حتی در ادبیات ملهم از انگیزه های صرفا" دینی هم این مطلب آشکار است.

هدف از انجام این پژوهش هم تعیین سهم نیروهای مذهبی در شکل گیری "روحیه سرمایه داری" است .



بخش دوم

فصل اول

بنیادهای مذهبی ریاضت کشی دنیوی:

در طول تاریخ چهار شکل اصلی پروتستانیسم ریاضت کشانه وجود داشته است:

1-کالونیسم:به ویژه به صورتی که در قرن هفدهم در محدمده اصلی زیر نفوذ آن یعنی در اروپای غربی شکل گرفت.

2-پیتیسم

3-متودیسم

4-فرقه هایی که از جنبش باپتیسم نشات گرفتند.

متودیسم،که اول بار در اواسط قرن هجدهم در درون کلیسای رسمی انگلستان شکل گرفت،از نظر بنیانگذارانش نه تنها حرکتی به منظور تشکیل یک کلیسای جدید،بلکه برای نوعی تجدید حیات روح ریاضت کشانه در درون کلیسای کهنه بود. این جنبش فقط در طی تکامل خود و بویژه با گسترش به امریکا ،از کلیسای آنگلیکان جدا شد.

پیتیسم،که نخست در انگلستان و بویژه در هلند بر پایه کالونیسم رشد کرد، با پیوندهایی نامحسوس رابطه خود را با راست دینی[ارتدکسی] مذهبی حفظ کرد و فقط با سایه روشنهای خفیفی از آن متمایز می شد تا اینکه در اواخر قرن هفدهم، تحت تاثیر اشپنر، جذب لوتریانیسم گردید؛هر چند نتوانست بخوبی با مبانی جزمی آن سازگار شود.پیتیسم به صورت جنبشی در درون کلیسای لوتری باقی ماند و فقط بخشی از اخوان موراوی ،که تحت نفوذ زینزندورف و بقایای تاثیر هوسیتها و کالونیستها قرار داشتند ،علیرغم میل خود برای حفظ خویش همانند متودیسم مجبور به تشکیل فرقه خاصی گردیدند.

کالونیسم و باپتیسم در آغاز تکامل خود آشکارا معارض یکدیگر بودند، لیکن در باپتیسم پایان قرن هفده پیوندهای نزدیکی با یکدیگر برقرار کردند؛ حتی در فرق استقلال طلب انگلستان و هلند در آغاز قرن هفدهم گذار از یکی به دیگری بسیار نامحسوس بود.همانطور که پیتیسم نشان می دهد، گذار به لوتریانیسم نیز به آرامی صورت گرفت و همین امر در مورد کالونیسم و کلیسای آنگلیکان نیز صادق است؛ گرچه هم از نظر خصوصیات ظاهری و هم از جهت روحیه پیگیرترین معتقدان آن، کلیسای آنگلیکان با کاتولیسیسم سنخیت بیشتری دارد.

باید توجه داشت که اختلافات جزمی، حتی مهمترین آنها مانند اختلافاتی که بر سر آموزه های تقدیر و رستگاری پدید آمد،به پیجیده ترین شکل با هم ترکیب می شدند و از همان آغاز قرن هفدهم پیوسته از حذف وحدت کلیسا ممانعت می کردند.

بعلاوه ،دستورات اخلاقی مشابه می توانند با مبانی جزمی بسیار متفاوتی پیوند داشته باشند. رسائل برجسته ادبی در باب آمرزش روح، بخصوص توضیح المسائلهای فرق گوناگون ،به مرور زمان متقابلا" بر هم تاثیر گذاشته و علی رغم تفاوتهای بسیار آشکار در سلوک عملی شباهتهای فراوانی میان آنها به چشم می خورد.



الف-کالونیسم:

باوری که در قرن شانزده و هفده در پیشرفته ترین کشورهای متمدن سرمایه داری یعنی هلند، انگلستان و فرانسه کشمکشهای عظیم سیاسی و فرهنگی را دامن زد، "کالونیسم " بود.

آموزه "تقدیر" شاخص ترین جزم این مذهب به شمار می رفت.این جزم، نهضت فرهنگی ای را که تحت رهبری اولدنبارنولت بود در هم شکست؛ انشعاب در کلیسای انگلستان در زمان جیمز اول پس از پدید آمدن اختلافات عقیدتی میان سلطنت و پیوریتانها دقیقا" بر سر همین آموزه ،اجتناب ناپذیر گردید.این جزم بارها از جانب مقامات حکومتی به عنوان عنصر اصلی خطر سیاسی کالونیسم مورد حمله قرار گرفت و همین آموزه بود که در قرن هجده و نوزده موجب انشعابات کلیسا گردید و به شعار جنگی بیداریهای عظیم جدید مبدل شد.

از نظر کالون،خدا برای انسان نیست، بلکه انسان برای خداست.کل حقیقت و البته این واقعیت که جزء کوچکی از بشریت به رستگاری ابدی فراخوانده شده است، تنها به عنوان وسیله ای در خدمت هدف تجلی عظمت خداوند معنی دارد. اطلاق معیارهای "عدل " دنیوی به احکام قاهرانه الهی بی معناست و وهنی به عظمت او به شمار می آید؛ زیرا او و فقط او آزاد است ،یعنی تابع هیچ قانونی نیست. احکام خدا فقط تا جایی

که او بخواهد برای ما مفهوم یا حتی معلوم می شوند. به نظر کالون، ما فقط می توانیم به همین اجزای پراکنده از حقیقت ابدی متوسل شویم و هر چیز دیگر، منجمله معنای سرنوشت فردی ما، در رازی تیره مکتوم است که رسوخ در آن ناممکن و پرسش از آن جسارت به شمار می آید. هر مخلوقی با ورطه ای عبورناپذیر از خدا جدا شده و فقط شایسته مرگ ابدی است، مگر اینکه خداوند برای ستایش عظمت خویش حکم دیگری مقرر کرده باشد.ما فقط واقفیم که بخشی از بشر آمرزیده خواهد شد و بخشی دیگر ملعون باقی خواهد ماند.

این آموزه، به واسطه خصلت به غایت غیرانسانی آن باید قبل از هر چیزی یک نتیجه برای زندگی نسلی که تسلیم استحکام فوق العاده آن شد در بر می داشت:" احساس بی سابقه تنهایی درونی فرد".انسان این عصر برای دستیابی به مهمترین هدف زندگی یعنی رستگاری مجبور بود راه خود را به تنهایی بپیماید تا با سرنوشتی که از ازل برای او مقدر شده بود، روبه رو گردد. هیچ کس نمی توانست به او کمک کند: نه کشیش، زیرا فرد برگزیده کلام خدا را فقط با روح خویش درک می کند؛ نه آیین مذهبی، زیرا گرچه شعایر دینی از جانب خدا برای افزایش عظمت او مقرر شده است و از این رو رعایت دقیق آنها واجب است، اما این شعایر وسیله نیل به رستگاری نبوده ،بلکه فقط از نظر ذهنی "معونه خارجی" ایمان به شمار می آیند.نه کلیسا،زیرا گرچه این اعتقاد وجود داشت که"فوق کلیسا هیچ رستگاری نیست"،به این معنی که فردی از کلیسا دوری کند هرگز در شمار برگزیدگان خدا قرار نخواهد گرفت.

این روند عظیم در تاریخ مذاهب یعنی "جادو زدایی" از جهان،که با پیامبران قدیم عبرانی آغاز شد و همراه با تفکر علمی هلنی کلیه شیوه های جادویی برای رستگاری را به مثابه خرافه و گناه برانداخت،در اینجا به نتیجه نهایی خود رسید.از آن جمله عدم انجام هر گونه آیین مذهبی در مراسم تدفین و به خاک سپاری مردگان بدون سرود و تشریفات مذهبی بود تا از بروز هر گونه "خرافه" و اعتقاد به تاثیر جادو و مناسک در آمرزش جلوگیری کند. در نتیجه، نه تنها هیچ وسیله جادویی،بلکه به طور کلی هیچ وسیله ای برای رستگاری کسانی که خداوند باب رحمت خود را بر آنها بسته بود، وجود نداشت.

بطور خلاصه زهد اخلاقی در آیین کالونیسم متضمن سه وظیفه مهم است:

1-اولین وظیفه کار است.بنابراین تنبلی،بیکارگی و بطالت از گناهان کبیره محسوب می گردد،زیرا این گناهان در حقیقت به معنای تمرد از مشارکت در حکومت خدایی است و هر فرد معتقد می بایستی سهم خود را در حکومت پروردگار با انجام جدی و موثر وظایفی که به او محول شده است ادا نماید،چرا که در آیین کالونیسم کار به منزله مشارکت لازم و مثبت انسان در تجلی عظمت و جلال خداوند تلقی می گردد و بنابراین فقط کافی نیست که کاری انجام گیرد، بلکه کار باید خوب و بویژه در راه هدفهای مفید و تولیدی انجام گیرد.

از طرف دیگر کار باید به صورت پیوسته و دایم باشد، بنابراین بایستی از اوان کودکی مفهوم کار را به کودک تلقین نمود و به او این مطلب را آموخت که انسان در تمام مدت زندگی اش بدون درنگ و توقف باید به کار ادامه دهد.

2-دوم آنکه فرد مومن باید دارای زندگی سخت و دشوار باشد.آنچه را که باعث نوازش و تحریک احساسات می شود باید از خود دور کرد و این نه فقط تمام اشکال رفاه مادی است، بلکه هنر،موسیقی،شعر و ادبیات را نیز شامل می گردد. اگر در نتیجه کار، فرد مومن، ثروتی جمع آوری نمود،این ثروت نباید صرف رفاه و لذت و تفریح وی گردد و یا به طریقی برای خریدن رستگاری خرج شود، مومن باید از زندگی پرتجمل و اسراف بپرهیزد ،همچنان که خست را نیز نباید پیشه خود سازد.به عبارت دیگر او باید نه مسرف باشد و نه مال اندوز،بلکه بایستی ثروت خود را در راه فعالیتهای تولیدی جدیدی به کار اندازد و چون انسان تنها مباشر و ناظر اموال و ثروت این دنیاست، بنابراین باید طبق تمثیل کتاب مقدس، تا آنجا که قدرت و توانایی کار دارد این ثروت را به کار اندازد و از آن بهره برداری نماید.

3-بر اساس این تعالیم، علم تجربی ، وسیله ای است برای درک آثار پروردگار. هر مومنی باید از حداقل آموزش برخوردار باشد تا بتواند گفته های خداوند را بخواند و اگر برایش امکان داشته داشته باشد، باید در زمینه علوم طبیعی نیز به مطالعه بپردازد تا بزرگی و فرزانگی خداوند از طریق آثارش بر او روشن و مبرهن گردد.



ب- پیتیسم:

از نظر تاریخی نقطه عزیمت نهضت ریاضت کشانه ای که معمولا" "پیتیسم" نامیده می شود در همه جا عقیده "تقدیر الهی" بوده است.تا جایی که این نهضت در چارچوب کلیسای اصلاح شده باقی مانده است، تقریبا" غیرممکن است مرز مشخصی میان کالونیستهای پیتیست و غیرپیتیست ترسیم کرد.تقریبا" تمام نمایندگان برجسته پیوریتانیسم گهگاه در زمره پیتیستها به شمار آمده اند.حتی می توان مجموعه روابط میان ایده تقدیر و ایده اثبات [ایمان] را تداوم پیتیستی آموزه اصیل کالون تلقی نمود.

پیتیسم به واسطه بدگمانی عمیق خود نسبت به کلیسای متالهین که به طور رسمی تعلق خود را به آن حفظ می کرد ، کوشید تا پیروان "رفتار پارسایانه" را در "دیرهای کوچک" بریده از جهان جمع کند. پیتیسم می خواست کلیسای نامرئی برگزیدگان را بر روی زمین مرئی سازد و اعضای آن بی آنکه فرقه ای جداگانه تشکیل دهند، کوشیدند در چنین جماعتی به گونه ای زندگی کنند که از وسوسه های دنیوی مصون مانده و در همه امور توسط خواست و اراده خدا هدایت شوند.

می توان گفت که جنبه احساسی مذهب همان خصلت تعیین کننده "پیتیسمی" است که در کلیسای اصلاح شده تکامل یافته است، زیرا این عنصر احساسی دیانت عملی را به جای پرداختن به مجاهده ریاضت کشانه برای تضمین آخرت به سوی تلاش برای برخورداری از آمرزش در همین جهان هدایت کرد. احساس فرد مومن می توانست چنان تشدید شود که دیانت علنا" خشلتی هیستریک به خود بگیرد و تناوب میان حالات نیمه آگاهانه خلسه مذهبی و فرارسیدن دوره های فرسودگی عصبی که به مثابه "دوری" از خدا حس می شد در ضدیت مستقیم با انضباط سختگیرانه و دقیقی که زندگی منظم و پاسایانه پیوریتانی را بر مومن تحمیل می کرد،قرار داشت. نتیجه آن، تضعیف "تحریمهایی" بود که از شخصیت عقلی فرد کالوینیست در مقابل "انفعالات" او حراست آن می نمود. همچنین ،نفی جسم توسط کالوینیسم در شکل عاطفی آن می توانست به فلج شدن قدرت فعالیت در زندگی شغلی بینجامد. اندیشه تقدیر نیز آنگاه که بر خلاف تمایلات اصیل کالوینیسم موضوع تعمق احساسی قرار می گرفت با خطر تبدیل به فاتالیسم روبه رو می شد و بالاخره میل به جدا کردن متقیان برگزیده از باقی جهان همراه با تقویت شدیدا" عاطفی آن می توانست به شکلی از زندگی جماعتی راهبانه با خصلت نیمه کمونیستی ،که پیتیسم مکررا" در کلیسای اصلاح شده به وجود آورده است،منجر شود.

در واقع،پیتیسم چیزی نیست جز نفوذ یک سبک زندگی منظما" تحت مراقبت و نظارت یعنی ریاضت کشانه در قلمرو دیانت غیرکالونیستی.با این حال ، تا جایی که عنصر عقلانی و ریاضت کشانه پیتیسم برتری خود را بر جزء احساسی آن حفظ کرده است. ایده هایی که در این نظرگاه اساسی به شمار میروند،عبارتند از 1-ارتقای منتظم تقوای شخص به درجه همواره عالی تری از قطعیت و کمال تحت کنترل قانون، نشانه آمرزش است. 2-مشیت الهی از طریق کسانی "عمل می کند" که چنین کمالی را تحصیل کرده باشند، بدین معنا که خداوند در صورت انتظار صبورانه و تصمیم گیری به قاعده ایشان، مشیت خود را با اشاره به آنان القا می نماید.

بالاخره ،پیتیسم موجب برپایی اشرافیت از نو تولد یافتگان مبتنی بر رحمت خاص خداوند با تمام نتایج روانشناختی آن گردید.

بنابراین کاملا" روشن است که جهتگیری برای ارضای باطنی و عاطفی نیازهای مذهبی در زمان حال هر انگیزه ای را که به عقلانی شدن عمل دنیوی می انجامید با نظری منفی می نگریست، در حالی که برگزیدگان کالونیست به دلیل نیاز به آمرزش خود و دلمشغولی انحصاری به آخرت آن را با نظری مثبت می نگریستند. فضایل پرورش یافته توسط پیتیسم بیشتر فضایل کارمندان، کارکنان،کارگران و تولیدکنندگان خانگی "وفادار" به حرفه خویش و نیز فضایل صاحبکارانی با احساسات پدرسالارانه و تواضع خداپسندانه نسبت به زیردست بوده است. برعکس، سنخیت اختیاری کالونیسم با قانون گرایی سختگیرانه و تلاش فعالانه کارفرمای سرمایه دار و بورژوا هویدا می شود.و در نهایت، پیتیسم، صرفا" احساس یک تفنن مذهبی برای "طبقات تن آسا" به شمار می رود.



ج-متودیسم

ترکیب روحیه مذهبی احساسی، اما کماکان ریاضت کشانه ،با بی تفاوتی فزاینده نسبت به مبانی جزمی ریاضت کشی کالونیستی و حتی طرد آنها مشخصه "متودیسم" می باشد. نام این نهضت به خودی خود نمایانگر خصلت ویژه ای اسست که معاصران برای پیروان این فرقه قائل بوده اند؛ یعنی ماهیت منتظم و "با قاعده" [متودیک] رفتار به منظور حصول "یقین به آمرزش" در این نهضت نیز از آغاز همین خواست در مرکز فعالیتهای دینی قرار داشت و موضع محوری خود را کماکان حفظ کرد.علی رغم همه اختلافات موجود ،نوعی سنخیت انکارناپذیر میان این فرقه و بعضی گرایشات پیتیسم آلمانی به چشم می خورد.

به نظر می رسد که متودیسم هم مثل اخلاق پیتیسم بر پایه ای متزلزل قرار دارد. اما مجاهده برای یک زندگی عالی تر، برای یک "سعادت ثانی" ،همچون نوعی جایگزین برای آموزه تقدیر در خدمت متودیسم قرار می گرفت.

در متودیسم، خصلت اساسا" کالونیستی احساس مذهبی به صورت تعیین کننده باقی ماند.

در این پژوهش، می توانیم متودیسم را نادیده بگیریم، زیرا این محصول متاخر،هیچ نکته جدیدی به روند تکامل ایده شغل [Beruf ] اضافه نکرد.



د-فرقه های باپتیستی

پیتیسم اروپای قاره ای و متودیسم مردمان آنگلوساکسون از نظر محتوای اعتقادی و نیز از نظر تحول تاریخی شان پدیده های ثانوی به حساب می آیند. برعکس، دومین عامل مستقل در ریاضت کشی پروتستانی، غیر از کالونیسم، را باید نهضت باپتیستی [تعمیدی] و فرقه هایی که در قرون 16 و 17 مستقیما" از آن نشات گرفتند یا طرز فکر دینی آن را اختیار کردند، نظیر باپتیستها ،منونیتها و قبل از همه کویکرها ،دانست. در این فرقه ها با تجمعاتی مذهبی روبه روییم که اخلاقیاتشان بر شالوده هایی اصولا" متفاوت از مبانی تعالیم کالوینیستی استوار است.

رویکرد باپتیستی بیشتر عبارت بود از حصول آمرزش باطنی و روحی که توسط الهام فردی ،عمل روح الهی در فرد و فقط به این طریق تحقق می یافت. هرکس می توانست این الهام را دریافت کند، فقط می بایستی صبر و انتظار پیشه کند، به روح القدس امیدوار باشد و به هیچ روی با دلبستگی معصیت آمیز به دنیا در مقابل آمدن وی مقاومت ننماید. در نتیجه، ایمان به معنای شناخت تعالیم کلیسا یا بهره مندی از رحمت الهی از طریق توبه جای خود را به احیای تعالیم مسیحیت اولیه در باب انفاس قدسی سپرد. پرهیز شدید از "دنیا" - یعنی ترک هر رابطه ای با مردم دنیا که مطلقا" ضروری نباشد – همراه با شدیدترین حاکمیت احکام کتاب مقدس [انجیل سالاری] به معنای الگو گرفتن از زندگی نخستین نسلهای مسیحی نتایجی بود که برای اولین در جوامع باپتیستی حاصل شد و مادامی که روحیه قدیمی زنده بود این قاعده دنیا گریزی هرگز به تمامی ناپدید نگردید.

فرقه های باپتیستی، اصل امتناع مطلق از هرگونه "مخلوق پرستی" [عبودیت جسم] را که به مثابه خدشه ای به حمد و ثنای خدا که فقط شایسته اوست، می باشد و با اندکی اختلاف در کالونیسم ریشه دارد و اهمیت تعیین کننده آن همیشه خود را نشان داده است،حفظ کرده اند.

در فرقه های باپتیستی، تحت تاثیر عوامل مختلف، علاقه به اشتغالات اقتصادی به شدت افزایش یافته بود و در وهله اول به صورت امتناع از پذیرش مسئولیتهای عمومی جلوه کرد. اما این اصل حتی پس از متروک شدن، تاثیرات عملی خود را لااقل نزد منونیتها و کویکرها حفظ کرد، زیرا امتناع از حمل اسلحه یا ادای سوگند،صلاحیت انجام هرگونه وظیفه عمومی را سلب می نمود. در عین حال، اهمیت عظیمی که آموزه باپتیستی رستگاری،برای کنترل رفتار از طریق آگاهی به مثابه الهام الهی به فرد قائل بود به رفتار شغلی باپتیستها خصلتی می بخشید که برای تکامل بعضی جوانب سرمایه داری تعیین کننده بود.



فصل دوم

ریاضت کشی و روح سرمایه داری:

در آثار پروتستانی، آنچه واقعا" از نظر اخلاقی محکوم است تن آسایی در اثر دارایی، التذاذ از ثروت و پیامدهای آن یعنی بطالت و وسوسه های جسمانی و پیش از هر چیز انحراف از جست و جوی یک زندگی پرهیزکارانه است. در واقع، دارایی فقط تا جایی که خطر تن آسایی در بر دارد مورد سوءظن است.بناراین،آرامش ابدی اهل تقوا در آخرت حاصل می شود و در روی زمین انسان باید برای تامین رستگاری خود "تا فرصت باقی است در انجام کارهای آن کس که او را فرستاده است، بکوشد". بنابر اراده آشکار و بی ابهام خداوند، نه تن پروری و التذاذ ،بلکه فقط فعالیت است که به افزایش عظمت وی یاری می رساند. بنابراین، اتلاف وقت اولین و در اصل سنگین ترین معاصی است.عمر انسان بغایت کوتاه و برای "حتمی ساختن" رستگاری انسان بسیار گرانبهاست. اتلاف وقت در معاشرت، در "گفتگوهای بی ثمر"،در تجملات و حتی در خطاب بیش از اندازه لازم برای سلامتی،یعنی شش تا حداکثر هشت ساعت، مستوجب محکومیت مطلق اخلاقی است.وقت بی نهایت گرانبهاست،زیرا هر ساعتی از آن که تلف شود برای افزایش عظمت خدا کاسته شده است.ازاین رو، تفکر منفعلانه نیز لااقل وقتی که به زیان کار روزانه شخص تمام شود،بی ارزش و حتی مستقیما" قابل نکوهش است، زیرا این کار کمتر از اجرای فعالانه اراده خداوند از طریق انجام شغل مرضی خدا واقع می شود.

بنابراین،ثروتت نتها وقتی از نظر اخلاقی مذموم است که وسوسه ای برای بطالت و التذاذ گناه آلود از زندگی باشد و جست و جوی آن فقط هنگامی مذموم است که با نیت زندگی شاد و غفلت آمیز در آتیه توام باشد. اما به عنوان انجام وظیفه شغلی نه فقط اخلاقا" مجاز، بلکه عملا" واجب است.

همانطور که تاکید بر اهمیت ریاضت کشانه شغل ثابت یک توجیه اخلاقی برای تقسیم کارتخصصی فراهم کرد، تعبیر کسب سود به عنوان امری موافق با مشیت خداوند نیز فعالیت سوداگر را توجیه نمود.

بنابراین، ریاضت کشی دنیوی پروتستانی ،با قدرت علیه التذاذ خودانگیخته از دارایی عمل می کرد و مصرف بویژه مصرف تجملات را محدود می نمود. در عوض ،تاثیر روانشناختی آن، آزاد ساختن مال جویی از نواهی اخلاقیات سنتگرا بود و آن قیود تکاپو به دنبال ثروت را نه فقط از طریق مشروعیت بخشیدن به آن درهم شکست،بلکه آن را همچون خواست مستقیم خدا تلقی کرد. مبارزه علیه وسوسه های جسمانی و دلبستگی به نعم خارجی، به هبچ وجه علیه ثروت اندوزی عقلایی نبود، بلکه بر ضد استفاده غیرعقلانی از دارایی صورت می گرفت.

در زمینه تولید ثروت خصوصی، کیش ریاضت کشی، هم تقلب و هم آزمندی صرفا" غریزی را محکوم می نمود.چیزی که به عنوان بخل ،مال پرستی و غیره محکوم می شد جست و جوی ثروت به خاطر نفس ثروتمند شدن بود، زیرا ثروت به خودی خود یک وسوسه به شمار می رفت و این کیش ،هماهنگ با "عهد عتیق" و موافق با تجلیل اخلاقی از "اعمال نیک"، مال جویی به عنوان غایت فی نفسه را در راس همه خطاها می دانست، ولی در همان حال ثروت به مثابه ثمره کارشغلی را نشانه آمرزش الهی تلقی می نمود.حتی مهمتر از آن، ارزش مذهبی کار شغلی خستگی ناپذیر ،مستمر،منظم و دنیوی به عنوان عالی ترین وسیله ریاضت و در عین حال مطمئن ترین و آشکارترین دلیل تولد دوباره انسان و ایمان حقیقی او، باید نیرومندترین اهرم قابل تصور برای گسترش همان رویکردی به زندگی بوده باشد که در اینجا "روح" سرمایه داری نامیده ایم.

یکی از عناصر بنیادی روح سرمایه داری جدید، بلکه همه فرهنگ جدید،یعنی شیوه زندگی عقلانی بر مبنای ایده شغل به عنوان تکلیف [Beruf ] ،از روحیه ریاضت کشی مسیحی زاده شد. در حقیقت، عناصر اساسی رویکردی که "روح سرمایه داری" نامیده شد، با آنچه محتوی ریاضت کشی دنیوی پیوریتانی را تشکیل می دهد،یکسان است.

اهمیت عقلگرایی ریاضت کشانه برای محتوای اخلاق سیاسی – اجتماعی و در نتیجه برای انواع سازمانها و نقشهای گروههای اجتماعی از دیر تا دولت است و تنها با تحلیل رابطه عقلگرایی انسانگرایانه و آرمانهای آن برای زندگی و تاثیر فرهنگی و سپس با تکامل تجربه گرایی فلسفی و علمی و فنی و با آرمانهای معنوی می توان میزان اهمیت فرهنگ ریاضت کشانه پروتستانتیسم را نسبت به سایر عناصر تشکیل دهنده فرهنگ نوین تعیین کرد.



فرقه های پروتستانی و روح سرمایه داری:

ایالات متحده از دیرباز اصل جدایی کلیسا و دولت را به رسمیت شناخته است. این جدایی چنان قاطع بوده است که حتی آماری رسمی ازفرق اعتقادی گوناگون وجود ندارد، زیرا پرس و جو از اعتقاات شهروندان از سوی دولت ،خلاف قانون محسوب می سود. با وجود آنکه دولت مذاهب را مطلقا" نادیده می گرفت و بر خلاف شیوه ای که تقریبا" در تمام اروپای آن زمان رایج بود از اعطای انواع امتیازات بغایت موثر به برخی کلیساهای ممتاز خودداری می کرد.بعلاوه در ایالات متحده تعلق به یک جامعه مذهبی بویژه برای فقرا بار مالی بسیار سنگین تری از هر نقطه آلمان دربرداشت.

عموما" فقط کسانی در کسب و کار موفق بودند که به فرقه های باپتیستی یا متودیستی یا سایر فرق (یا انجمنهای فرقه ای) تعلق داشتند. تعلق به یک فرقه برای فرد معادل جواز شایستگی اخلاقی بود و بخصوص بر صلاحیت اخلاقی او در کسب و کار دلالت می کرد، اما تعلق به یک "کلیسا" که انسان در آن "متولد" می شود و صالح و ناصالح به یکسان از انوار رحمت آن بهره می گیرند چنین معنایی ندارد. در واقع، یک "کلیسا" یک نهاد رحمت است که مثل یک بنیاد موقوفات منافع دینی آمرزش را سزپرستی می نماید.تعلق به کلیسا در اصل اجباری است و دلیلی بر فضیلت اعضای آن به شمار نمی آید در حالی که برعکس، یک فرقه در واقع یک تجمع اختیاری و منحصرا" شامل کسانی است که از نظر دینی و اخلاقی شایستگی پیوستن به آن را دارند. افراد به اختیار خود به آن وارد می شوند، البته به شرط آنکه اعضای فرقه شخص را آزادانه از طریق اثبات ایمان مذهبی بپذیرند. طرد از فرقه در اثر نقض نظم اخلاقی به معنی از دست دادن اعتبار شغلی و وجهه اجتماعی بود.

امروزه ،نوع اعتقاد تقریبا" علی السویه است. چندان مهم نیست که شخص فراماسون، مسیحی علمی، ادونتیست، کویکر یا چیز دیگری باشد؛ فقط لازم است پس از یک امتحان مقدماتی و یک آزمون اخلاقی-البته اخلاقی به معنای آن فضایلی که ریاضت کشی دنیوی پروتستانتیسم و بنابراین سنت قدیمی پیوریتانی آن را پاداش می داد- با رای مخفی انتخاب شده باشد و در این صورت آثار و نتایج یکسانی قابل مشاهده است.

اگر به گذشته ، به ریشه های مذهبی این فرقه های پروتستانی، بنگریم خواهیم دید که در تمامی متون قرن هفدهم این فرق، بویژه در متون باپتیستها و کویکرها ، همواره با شعف حاصل از این عقیده روبه رو می شویم که گناهکاران "اهل دنیا" در کسب و کار به یکدیگر بدگمانند، در حالی که خود آنها به درستکاری ناشی از تدین در انسانهای پرهیزکار اعتماد دارند؛ از این رو ،فقط به اینان وام می دهند، پول خود را فقط به دست آنان می سپارند و از دکانهای آنان خرید می کنند ،زیرا در آنجا و فقط در آنجاست که قیمتها حقیقی و ثابتند و می دانیم که باپتیستها همیشه مدعی فضل تقدم در برپاداشتن این روش بوده اند.بدون شک، این یک باور عمومی است که خدایان کسی را که خواه با قربانی خواه با سلوک خویش رضایت آنان را جلب کند با دادن ثروت پاداش می دهند.گرچه فرق پروتستانی تنها فرقی نبودند که این عقیده را آگاهانه با نوعی رفتار مذهبی متناسب با آغاز سرمایه داری ،یعنی با اصل صداقت بهترین سیاست است، پیوند دادند، با این حال تنها فرقی هستند که به آنها چنین تداوم و انسجامی بخشیدند.

انضباط کلیسایی در قرون وسطا و نیز انضباط کلیسای لوتر در دست یک روحانیت رسمی قرار داشت، رویهمرفته تا جایی که قدرت عمل داشت به روش آمرانه عمل می کرد، اعمال مشخص فردی را پاداش و جزا می داد،اما انضباط کلیسای پیوریتانها این خصوصیات را نشان می داد:گاه جزئا" و اغلب در دست غیرروحانیون بود، وسایل عملش اجبار فرد به اثبات صلاحیت خود بود و برخی قابلیتها را پرورش می داد یا به عبارت بهتر آنها را انتخاب می نمود.یک عضو فرقه برای نفوذ در حلقه جماعت باید قابلیتهای معینی را نشان می داد که داشتن آنها برای تکامل سرمایه داری عقلانی جدید حائز کمال اهمیت بود. او برای قبولاندن خود در محفل باید مستمرا" وجود این قابلیتها را اثبات می کرد؛ باید هر روز آنها را در خود پرورش می داد، زیرا کل وجود اجتماعی او در این دنیا همانند سعادت ابدی او در آخرت به "تایید" وجود این قابلیتها در وی وابسته بود. همه تجارب تصدیق میکنند که وسیله تربیتی کارآمدتری از ضرورت اثبات صلاحیت اجتماعی خویش در حلقه یاران وجود ندارد و به همین دلیل نسبت تربیت عقلانی و انتخاب با امر و نهی است.از این رو و تقریبا" از نظر دیگر، فرق پروتستانی ممتازترین حاملان ریاضت کش دنیوی هستند که پیگیرترین آنتی تز و به یک معنا یگانه آنتی تز پیگیر نهاد جهانی رحمت کاتولیکی به شمار می رود.فرقه های پروتستانی قوی ترین منافع فردی مربوط به حرمت اجتماعی شخص را در خدمت اهداف این تربیت منضبط قرار دادند. در نتیجه، انگیزه های فردی و منافع شخصی در خدمت حفظ و اشاعه اخلاق "بورژوایی" پیوریتانی درآمد و این امر نقش تعیین کننده ای در قدرت نفوذ و وسعت نتایج ایفا کرد.

بنابراین،خلق و خوی بورژوایی – سرمایه داری جدید طبعا" نمی توانست از بطن صنف زاده شود: فقط شیوه زندگی منتظم فرق ریاضت کش قادر بود انگیزه های اقتصادی "فرد گرایانه" آن را توجیه و متجلی نماید.

خلاصه شده توسط: افسانه خان محمدی

هلن نام پرستار آمریکائی که بختیاری ها بر روی یک کوه نهاده اند؛ یعنی فرصت برای مردم دو کشور به منظور

هلن بختیار در سال های دهه 1950 به عنوان پرستار در منظقه بختیاری خدمت کرد نوشته هوارد سینکوتا خبرنگار ویژهAmerica.gov واشنگتن – داور ایران اردلان داستان هائی را که توسط هلن جفریز بختیار مادر بزرگ استثنائی او، گفته می شد به خاطر می آورد. بختیار از ماجرا های خود به عنوان یک همسر، مادر و پرستار بیمارستان در سال های دهه 1930 در تهران، و فعالیت به عنوان پرستار بهداشت عمومی در همکاری با برنامه کمک های فنی "اصل چهار" ایالات متحده در دهه 1950، در منطقه بختیاری در جنوب غربی ایران صحبت می کرد. اردلان در شرح خاطرات خود از بزرگ شدن در دو کشور به نام "نام من ایران است،" بعد ها نوشت که مادر یزرگ او "اغلب از زیبائی های دست نخورده گل های وحشی، گل های آبی رنگ و گل های زرد آلاله؛ رزها و شکوفه های وحشی ... غوغای صدای زنگ ها و آهنگ ها سخن می گفت. برای ساعت ها او زنان عشایری را که به بافتن قالی های معروف بختیاری سرگرم بودند، نظاره می کرد. " سال گذشته، اردلان و دیگر اعضای خانواده در ایالات متحده از نام گذاری یک کوهستان و جنگل پیرامون آن در نزدیکی شهر اصفهان به نام "کوه هلن" به افتخار هلن بختیار، به خاطر خدمات پیشگامانه وی در زمینه بهداشت عمومی با برنامه اصل چهار در برخی از روستاهای بسیار دور افتاده ایران، ، مطلع شدند. داور ایران اردلان در گزارشی در رادیو ملی عمومی ایالات متحده گفت: "فکرش را بکنید، ناگهان بفهمید یک ایل عشایری نام مادر بزرگ شما را بر روی یک کوه گذاشته باشد. این میراث زنی است که در اوایل قرن بیستم در وایزر ایالت ایداهو به دنیا آمده است." هلن و ابول هلن بختیار هنگامی که با برنامه اصل چهار به ایران سفر کرد، با این کشور غریبه نبود. وی در 1927، زمانی که در شهر نیویورک پرستاری 22 ساله بود، خانواده خود را با ازدواج خویش با یک دکتر ایرانی که 30 سال از وی مسن تر بود، حیرت زده کرد. ابوالقاسم بختیار، شوهر وی، در مناطق دور افتاده منطقه ایل بختیاری بزرگ شده بود. وی انگلیسی را پس از سنین جوانی فرا گرفت و یک بورس تحصیلی برای ایالات متحده دریافت داشت. او در سن 45 سالگی از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شد. در سال 1932، ابول و هلن بختیار به تهران بازگشتند و در آنجا یکی از اولین بیمارستان های خصوصی را در کشور ایجاد کردند. هلن در حالیکه ادارۀ خانواده ای را با هفت فرزند به عهده داشت در این بیمارستان به عنوان پرستار و متخصص بیهوشی نیز کار می کرد. در اوایل جنگ جهانی دوم وی به ایالات متحده باز گشت. هرچند ابول و هلن پس از جنگ از یکدیگر جدا شدند، ولی آنها دوستان نزدیک یکدیگر باقی ماندند و توافق کردند که هر هفت فرزند آنان به تحصیلات خود در ایالات متحده ادامه دهند. اصل چهار هلن بختیار با داشتن تحصیلات عالیه در زمینه بهداشت عمومی علاقه مندی پابر جای خود به ایران و فرهنگ ایرانی، با اشتیاق به برنامه اصل چهار که توسط پرزیدنت ترومن در سخنرانی مراسم گشایش دورۀ تصدی وی در 1949اعلام شد، پاسخ مثبت داد. دیوید مک کالو، شرح حال نویس؛ نوشت که ترومن در سخنرانی خود چهار هدف را برای سیاست خارجی تعیین کرد. "اما آخرین پیشنهاد وی، برنامه جدید متهورانه او برای ممکن ساختن دسترسی کشورهای توسعه نیافته به مزایای فن آوری و علوم آمریکا، بود که تعجب همگان را بر انگیخت." مک کالو نوشت، بر خلاف طرح مارشال برای بازسازی اروپا، برنامه اصل چهار بر "انتشار دانش به جای پول" تاکید داشت. در ایران، یکی از اولین کشورهائی که اصل چهار به آن وارد شد، این برنامه اصولاً بر زمینه های توسعه کشاورزی، آب و فاضلآب و بهداشت عمومی تمرکز یافت. بختیار در سال 1952 به عنوان عضوی از گروه خدمات بهداشت عمومی ایالات متحده به این برنامه برای ایران پیوست. بنا به گفتۀ داور اردلان، در تهران دستور العمل ها به وی و دیگر پرستاران بسیار صریح بود: "باید فارسی یاد بگیرید. باید ماشین جیپ برانید و باید خودتان برنامه خود را شروع کنید." بختیار که در آن زمان فارسی را به خوبی صحبت می کرد، مشکل اصلی را یاد گرفتن رانندگی یک جیپ در راه های دور افتاده ایران یافت. او به عنوان بخشی از یک واحد سیار بهداشت روستائی به تمام مناطق بختیاری سفر و کودکان را علیه بیماری ها واکسینه کرد و کارکنان محلی بهداشت را به خصوص در زمینه مراقبت های مادر و کودک آموزش داد. بر اساس تاریخچه روابط ایالات متحده و ایران که در سال 1989 انتشار یافت، بودجه برنامه اصل چهار در ایران به سرعت از 1.3 میلیون دلار در سال 1951 به 73 میلیون دلار در سال 1953 افزایش یافت و این برنامه با کمک بیش از 300 آمریکائی و 1000 ایرانی که در اواسط دهه 1950 موفقیت های ملموسی در زمینه هائی مانند درمانی و کشاورزی به دست آورد . داور اردلان در بیان خاطرات خود به دست آوردها در کمک به ایران برای از ریشه کنی مالاریا در اکثر نقاط کشور تا سال 1955، احداث سیستم مدرن آبرسانی تهران، و طراحی آب و فاضلآب برای مناطق روستائی اشاره می کند. کمک های خارجی و امداد رسانی در بلایای طبیعی بعدها طرح مارشال و برنامه اصل چهار دولت ترومن به برنامه کمک های جامع در قالب آژانس ایالات متحده برای توسعه بین المللی (USAID) و دیگر آژانس های دولت فدرال تحول یافت که وظیفه ارائه خدمات متنوع کمک های توسعه، امداد رسانی انسانی و کمک به تسهیل مشکلات ناشی از بدهی، سپاه صلح، همکاری چالش هزاره، و رهبری در مبارزه جهانی علیه بیماری ایدز و ویروس اچ ای وی (HIV) را بر عهده دارند. علیرغم فقدان روابط رسمی بین ایالات متحده و ایران، به عنوان نمونه، ایالات متحده در دسامبر سال 2003 از طریق هوا امکانات از پیش آماده کمک های اضطراری را برای امداد رسانی به هزاران قربانی زلزله ویرانگر بم به ایران ارسال داشت. USAID همچنین یک گروه امداد رسانی بلایای طبیعی را که به جستجو و کوشش های نجات کمک می کرد به اضافۀ یک واحد بیمارستان سیار با امکانات درمانی به منطقه اعزام داشت. باقی ماندن در محل هلن بختیار پس ازترک برنامه اصل چهار، به اصفهان، جائیکه او عمیقاً به مردم و منطقه بختیاری وابسته بود، عزیمت کرد. در مجله خود، وی در خاطرات روزانۀ خود همراهی عشایر را در کوچ های سالانه آنان از مراتع زمستانی به مراتع تابستانی - عبور از مراتع کوهپایه ای، رودخانه های سرد، رودخانه های دارای جریان های تند - را به عنوان "یکی از نقاط درخشان زندگی خود،" یاد آور شده است. هلن بختیار در سال 1973 در تهران درگذشت. به درخواست وی، جنازه او در یک گورستان مسلمانان، در کنار ابولقاسم در شهر توس، دفن شد. اردلان در مصاحبه ای با روزنامه دی نشنال، از ابو ظبی، گفت: "وقتی شما می شنوید که ایل بختیاری، نام یک پرستار آمریکائی را بر روی یک کوه نهاده است، این نشان می دهد که بر خلاف کلیه مخالفت ها، فرصت برای مردم دو کشور به منظور آموختن چیزهای بیشتری در بارۀ یکدیگر وجود دارد.

اپوخه (تعلیق) epoché

كلمات كليدي : پديده¬شناسي، اپوخه(تعليق)، تقليل، تقليل پديده¬شناختي، اگو(من)، رويكرد طبيعي، رويكرد فلسفي

نویسنده : عقيل فولادي

هوسرل ادراک عوام الناس را وضع طبیعی می‌نامد. این اعتقاد که ذهن در جهان، مثل چیزی در یک ظرف است؛ یا مثل چیزی در میان چیزهای دیگر است، بدون اینکه نقشی داشته باشد؛ باوری ناشی از رویکرد طبیعی است، خواه دارنده‌ی این اعتقاد، فردی عادی باشد یا دانشمند.[1] رویکرد طبیعی، متضمن تز یا عقیده‌ای ضمنی است که طبق آن من جهان را آنجا می‌یابم، و به مثابه موجود می‌پذیرم.[2] از نظر هوسرل، فیلسوف بایستی این رویکرد را رها کند و به رویکرد فلسفی وارد شود. در این رویکرد، از هر گونه حکمی راجع به جهان طبیعی خودداری می‌شود و جهان طبیعی به حال «تعلیق» در ‌آورده می‌شود و عالم به «من»، «تقلیل» داده می شود، و سرانجام «من محض» یا «من استعلایی» است که سازنده کل جهان می‌شود.

«تقلیل»[3] روش فلسفه‌ی پدیده شناسی[پدیدارشناسیphenomenology/] است، که البته این روش صرفاً روش نیست بلکه چیزی است که از این علم، انفکاک‌ناپذیر است. تقلیل، به معنای شکّاک یا سوفسطی بودن نیست، بلکه خودداری از حکم در حوزه‌ای خاص است. هوسرل می‌گوید:

من این «جهان» را همچون یک سوفیست، نفی نمی‌کنم؛ در وجود واقعی‌اش همچون یک شکاک، تردید نمی‌کنم؛ بلکه اپوخه‌ی «پدیده‌شناسی» را اعمال می‌کنم، که مرا مطلقاً از هر گونه حکمی راجع به وجود واقعیِ مکانی زمانی، باز می‌دارد.[4]

تقلیل پدیده‌شناختی،[5] نخستین حرکت پدیده‌شناختی است، که هوسرل، آن را بین الهلالین[6] نهادن، یا تعلیق [= epoché] نیز می‌نامد.

تعلیق پدیدارشناختی، از پذیرش جهان عینی به مثابه موجود، باز می‌دارد، و بدین وسیله این جهان را به طور کامل، از حوزه داوری باز می‌دارد.[7]

البته تعلیق، صرفاً امری سلبی نیست بلکه به گفته هوسرل، اپوخه آنچه را که طرد می‌کند، حفظ می‌کند. روشن شدن این امر با تبیین معنای «تقویم» میسر می‌شود، که حفظ کردن، همان تقویم کردن است و طرد کردن همان آزادسازی دهندگیِ ریشه‌ای این سوژه‌ی معنا بخش.[8]

در این اثنا (هنگام اپوخه) جهانِ تجربه شده در این زندگیِ متأملانه فهم شده، به هستی برای من (به شیوه‌ای معین) ادامه می‌دهد، «تجربه شده» همچون قبل، و دقیقاً با محتوایی که در هر زمان جزئی دارد. آن به ظهور کردن ادامه می‌دهد، همچنانکه قبلاً ظاهر می‌شد؛ تنها تفاوت این است که من، به مثابه متأمِّل به نحو فلسفی، دیگر عملاً اعتقاد طبیعی به وجود گنجانیده شده در تجربه کردن جهان را ندارم (نمی‌پذیرم) - هر چند که آن اعتقاد نیز هنوز وجود دارد و با لحاظ توجه کننده‌ی من درک می‌شود.[9] (تأکید از نگارنده این سطور است.)

با انجام اپوخه، اعیان خارجی، کنار نهاده می‌شوند. کنار رفتن [مثلاً] درخت بیرونی، نتیجه‌ی اپوخه است. وقتی حکم را عزل کنیم، دیگر نمی‌توانیم بگوییم که آن درخت آن‌جا هست. وجود خارجیِ آن مستلزم حکم به بودِ آن است. این حکم که برود، آنچه به بداهت می‌ماند نمودِ آن، پدیدار آن، یا به بیانی دیگر، درخت ادراک شده است.[10] درختی که در ذهن من است همان صفات و ویژگیهای درخت بیرونی را دارد. ما فقط از حکم به وجود خارجی آن، که در معرض کون و فساد و تغییر و سوختن و غیره است، پرهیز کرده‌ایم تا به ماهیت آن نزدیک شویم و از آنجا درخت را ادراک کنیم. برای چنین مقصودی اصلاً با درخت یا هر چیز دیگری به این اعتبار که جدا از توجه و آگاهی ما، مثلاً در باغ آلبالو قرار دارد، سروکار نداریم [حیث التفاتی یا قصدیت در فلسفه هوسرل].[11]

تقلیل، یک نظریه یا ادعا نیست، یک روال است؛ چیزی نیست که هوسرل از ما می‌خواهد باور کنیم، کاری است که می‌خواهد انجام دهیم.[12] در اثر این تقلیل (اپوخه)، جهان پیرامون، دیگر صرفاً موجود نیست، بلکه «پدیده‌ی وجود» است.[13] تقلیل پدیده‌شناختی، شامل «من طبیعی» هم می‌شود، و لذاست که هوسرل بر دکارت، خرده می‌گیرد که چرا اگوی مستفاد از قضیه کوگیتو را به جوهری اندیشنده تبدیل می‌کند.[14] «دکارت، درنیافت که اگر اگو امری واقعی است باید همانند باقی جهان مشمول شک یا اپوخه قرار گرفته و اگوی اندیشنده‌ای که باقی مانده است نمی‌تواند قطعه‌[ای] از جهان طبیعی باشد. پس، از نظر هوسرل، اپوخه‌ی کلی پدیده‌شناسی، من طبیعی را نیز همانند بقیه‌ی جهان طبیعی بین الهلالین می‌گذارد و آنچه باقی می‌ماند منی محض و استعلایی است.»[15]

مراحل اساسی تقلیل
1) تقلیل اَیدتیک (ماهوی)

در این مرحله‌ی تقلیل، فعلیت اشیاء و تاریخ آنها را کنار می‌گذاریم، و به آنها فقط به مثابه اَیدوس[16] یا ماهیت می‌نگریم. لذاست که پدیده‌شناسی علمی اَیدتیک (ماهوی) است، البته از نوعی خاص.

علوم اَیدتیک، علومی هستند که موضوع آنها نه اعیان واقعی بلکه اعیان و حقایق مثالی است. مثلاً منطق و علوم ریاضی نظیر حساب و هندسه به مثابه علوم اَیدتیک، با اعیان و اشکال انضمامی سروکار ندارند بلکه با ماهیت آنها، مثال آنها، تعریف آنها و خلاصه با «اَیدوس» آنها سروکار دارند.[17] عمل مبنایی فرجامین برای هندسه‌دان، نه تجربه، بلکه شهود ماهیات است.[18] مراد از این شهود، «تجربه شخصی» از داده‌ها (فاکت‌ها) یا حضور بی واسطه‌ی آنها برای آگاهی است.[19]

لازم به توضیح است که پدیده‌شناسی هر چند در علم ماهوی بودنش با منطق و ریاضیات، مشترک است اما نمی‌تواند روش استنتاجی آنها را اخذ کند، و روش آن صرفاً شهودی و توصیفی است.

تبدیل اعیان به پدیده‌های محض یا اَیدوس، با روشی انجام می‌گیرد که هوسرل آن را «تغییر خیالی» یا «تغییر آزادانه» می‌نامد. در مقابلِ هر عملی که وجود بالفعلی را وضع می‌کند (مثلاً یک درخت واقعی) می‌توان تخیل متناظر با آن (همان درخت در خیال) را قرار داد، و با تغییر آزادانه‌ی تخیل و متعلق آن و با حذف هر گونه خصلت دنیایی از آن، قلمرو روح یا ذهنیت محض را آشکار ساخت. روش تغییر خیالی بر دو عنصر تخیل، یعنی تعدیل کلی نحوه‌های مختلف اعمال آگاهی، و تکرار، یعنی امکان تأمل مکرر بر ساخت‌های تکرار شونده‌ی آگاهی، استوار است.[20]

به درستی می‌توان گفت: «تخیل»[21] عنصر حیاتی پدیده‌شناسی و هر علم اَیدتیک دیگر است، و تخیل، منبعی است که شناخت «حقایق سرمدی»[22] از آن سیراب می‌شود.[23]

برای اینکه موجودی بتواند در تشکیل ایده‌های کلی یا مثال (ایده‌آسیون) شرکت کند، تقلیل اَیدتیک ضروری است. در میان همه‌ی تغیرات ممکن، باید مشخص شود که حداقل شروط لازم برای ممکن بودن تصور یا تخیل کردن آن کدام‌اند و تغییر کدام خصلت به تغییر شیء متخیل منجر نمی‌شود. آنگاه آن عنصرِ غیر قابل تغییر، همان ماهیت شیء محسوب می‌شود.[24]

محصل کلام در تقلیل اَیدتیک، این است که اشیاء واقعیِ خارجی، به مثال ذهنی، صورت و ماهیتشان، فروکاسته می‌شوند؛ و لذا ما ماهیت شیء را بشخصه، شهود می‌کنیم و از شیء عینیِ خارجی گسسته می‌شویم.

2) تقلیل پدیده‌شناختی (به معنای خاص)
کلیتهای محضی که در مرحله‌ی تقلیل ماهوی در اثر تغییر خیالی شکل می‌گیرند، هنوز به هیچ وجه کاملاً محض به معنای پدیده‌شناختی آن نیستند. زیرا گر چه رابطه‌ی آنها با واقعیتِ فاکتی گسسته شده است اما به طور کامل از جهان تجربه جدا نشده‌اند، زیرا هنوز به اَعمال وضع کننده‌ی متعلق به موجودات امکانی، یعنی به فاعلان تغییرات خیالی به مثابه انسانهای واقعی و طبیعی، وابسته‌اند، در حالی که ایدوس محض باید کاملاً از هر گونه پیوندی با امر واقع، حتی در صورت انسانی آن بری باشد. بنابراین، هوسرل آخرین گام تقلیل اَیدتیک را - که ما را به تقلیل پدیده‌شناختی به معنای صحیح کلمه هدایت می‌کند، - بر می‌دارد.[25]

به مثابه بخشی از روش برای مشخص کردن حقایقی که بناست در کتاب رسمی پدیده‌شناسی وارد شوند، - که ما در حال آغازیدن آنیم، - ما برای خویش یک معیار[26] تقلیل پدیده‌شناختی را تجویز می‌کنیم، که ملازم هستی واقعی تجربی است و ما را از وارد کردن هر گزاره‌ای که آشکارا یا پنهان، حاوی این گونه موضعهای طبیعی است، باز می‌دارد.[27] (تأکیدها از نگارنده این سطور است.)

چنانکه مشاهده می‌شود، هوسرل، هستی واقعی تجربی ما را نیز در دائره‌ی پدیده‌شناسی قرار می‌دهد، و لذا نفس یا من دکارتی نیز به حال تعلیق در می‌آید. با تقلیل اگوی طبیعی، اگو به کلی از میان برداشته نمی‌شود، بلکه آنچه به دست می‌آید، اگوی محض یا اگوی «بی علاقه»ی پدیده‌شناختی است که از کلیه‌ی علائق طبیعی فارغ شده است و صرفاً خواهان «دیدن و توصیف کردن» است. منِ پدیده‌شناختی به مثابه «اَیدوس اگو» مشاهده‌گر و توصیف کننده‌ی بی علاقه و محض پدیده‌هاست. با انجام این دو تقلیل، پدیده‌ی پالایش یافته در مقابلِ نگاه محضِ منِ محض و پالایش یافته قرار می‌گیرد.[28]

می‌توان گفت که اپوخه، روشی بنیادین و کلی است که من به وسیله آن خودم را به نحو محض درک می‌کنم: به مثابه اگو، و با حیات آگاه محض خودم، که در آن و به وسیله‌ی آن، تمام جهان ابژکتیو، برای من وجود دارد و دقیقاً چنان است که برای من است.[29]

بنابراین، مرحله‌ی اول و دوم تقلیل، در بردارنده‌ی دو قطب آگاهی‌اند: قطب ابژکتیو (یعنی قطب متعلقات مثالی و ماهوی اگو] و قطب سوبژکتیو [یعنی قطب اگوی محض)، که به نحو همبسته و متضایف می‌شوند. شاید بتوان گفت که در هر دو مرحله، سلب و ایجاب‌هایی است. در مرحله تقلیل ایدتیک، سلب جهان طبیعی خارجی و ایجاب جهان مثالی و ماهوی است؛ در مرحله‌ی تقلیل پدیده‌شناختی، سلب اگوی طبیعی و ایجاب اگوی محض و استعلایی است. البته بیان مذکور را جهت تقریب به ذهن باید فرض کرد، چرا که اپوخه، در واقع، سلب نیست، بلکه تعلیق و عدم الحکم است. «هوسرل می‌گوید از صدور هر حکمی به ایجاب یا به سلب در مورد جهان و ما فیه بپرهیز و تنها به آنچه خود بی‌واسطه در وجدانت حاضر است اطمینان کن.»[30]

«بدین ترتیب کل حیات آگاهی، قطب اگو، اعمال اگو و قطب اوبژه‌های اگو به قلمرو غیر زمانی امکان‌های محض تبدیل می‌شوند و این قلمرو به دست آمده از تقلیل اَیدتیک منبع یقینی قطعی است که باید بنیان هرگونه معرفت را فراهم کند. از نظر هوسرل این همان راهی است که به تحقق راستین آرمان دکارتی منتهی می‌شود.»[31]

یان‌های فلسفی و بررسی ارتباط بین هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی - بخش دوم و پایانی

هستی شناسی پارادایم انتقادیخبرگزاری فارس: هستی شناسی پارادایم انتقادی

پارادایم علمی به دنبال تعمیم پارادایم تفسیری به دنبال درک، و پارادایم انتقادی به دنبال آزادی‌بخشی است.

پارادایم انتقادی

هستی شناسی پارادایم انتقادی بر اساس واقعیت گرایی تاریخی نهاده شده است. واقعیت گرایی تاریخی، بدین معناست که واقعیت به وسیلة ارزش های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، اخلاقی و جنسی قرار دارد؛ واقعیتی که زمانی تغییرپذیر بود، شفاف و متبلور می شود (گوبا و لینکن، 1994، ص 110). واقعیت ها ماهیتی اجتماعی داشته، تحت تأثیر اثرات ثابت درونی آن اجتماع قرار دارند.

زبان به صورت منفعل، به نام گذاری اشیا نمی پردازد، بلکه به واقعیت شکل می دهد. واقعیت از طریق رابطة متقابل بین زبان و ابعاد گوناگون جهان مستقل ایجاد می گردد. هرچند دیدگاه پارادایم انتقادی این است که زبان در بر گیرندة روابط قدرت است، اما برای توانمندی یا تضعیف به کار گرفته می شود (فرو، 2001، ص 185).

معرفت شناسی پارادایم انتقادی مانند ذهنی گرایی، بر اساس پدیده های جهان واقعی قرار دارد و با ایدئولوژی اجتماعی مرتبط است. دانش یک برساختة اجتماعی است و تحت تأثیر روابط قدرت در جامعه قرار می گیرد. در واقع، آنچه به عنوان دانش مطرح می شود به وسیلة قدرت اجتماعی و قدرت مقام (Positional Power) حامیان آن دانش تعیین می گردد. با توجه به مثالی که برای درختان ذکر کردیم، می توان گفت: سازمان های گوناگون عقاید متفاوتی دارند.

ساختارگرایی اجتماعی (Social Constructionism) بیان می دارد که ما در دنیایی متولد شده ایم که معنا به آن بخشیده شده است؛ ما با فرهنگ خود متولد می شویم و در نظامی قرار می گیریم که از قبل وجود داشته است و به وسیلة آن، به زندگی خود ادامه می دهیم (کراتی، 1998، ص 53). این نظام از قبل تعیین شده دربارة دانش به اجماع نظر رسیده و این اجماع نظر همچنان ادامه می یابد. علاوه بر این، به وسیلة نابرابری طبقه بندی و تعیین می شود. علایق تحقیقی تحت تأثیر فرهنگ، نژاد، جنسیت و موقعیت قرار می گیرد (سیگل، 2006، ص 5).

جوامع علمی و دانشگاهی، که به ادعاهای مطرح شده دربارة دانش مشروعیت و اعتبار می بخشند، به صورت غیرعمدی به نظام مبتنی بر اجبار کمک می کنند. برای مثال، بسیاری از نظریات اجتماعی و روان شناسی، که مبنای پارادایم علمی هستند، به وسیلة مردان سفیدپوست و توانمند ارائه شده است (مرتنز، 2005، ص 17). به سبب آنکه ادعاهای مطرح شده در زمینه دانش ریشه در رژیم های مبتنی بر حقیقت دارد، باید به استیلای دانش، استثناها، امتیازها و اهمیت آن توجه داشت (چسی و دیگران، 2002، ص 714).

پارادایم انتقادی بنیادگرا نیست و به بررسی این واقعیت می پردازد که افراد نه تنها در جهان هستند، بلکه با آن همراهی می کنند. اعمال افراد واقعیت را تغییر می دهد. پارادایم انتقادی به بررسی مسائل مربوط به عدالت اجتماعی و نهایی گرایی می پردازد. این امر نقش آزادی بخش (Emancipatory Role) دانش را دربر می گیرد (کراتی، 1998، ص 149). دیدگاه های نظری مربوط به پارادایم انتقادی عبارت است از: مارکسیسم، فمینیسم و نظریة کویئر(Queer Theory).

با توجه به اینکه دانش تحت تأثیر فرهنگ، تاریخ و ایدئولوژی سیاسی قرار دارد، فارغ از ارزش نیست. پارادایم انتقادی به دنبال پاسخ به این سؤال است که چه چیزی ماهیتاً ارزشمند است. بنابراین، پارادایم انتقادی هنجاری است و به بررسی این امر می پردازد که اشیا باید چگونه باشند و به عبارت دیگر، به قضاوت دربارة واقعیت می پردازد. شاید مدینة فاضلة پارادایم انتقادی هیچ گاه شناخته نشود، اما منجر به شکل گیری یک جامعة دموکراتیک تر شود.

روش شناسی پارادایم انتقادی به سؤال دربارة ارزش ها و فرضیات، مشارکت در اعمال اجتماعی و افشای بی عدالتی و برتری گرایی(Hegemony) پرداخته، ساختارهای اجتماعی سنتی را به چالش می کشاند (کراتی، 1998، ص 157). تحقیق فارغ از تدبیر نیست. هدف آن آزادی بخشیدن به ناتوانمندان است. محققان با پی بردن به این امر که هیچ تحقیقی فارغ از ارزش نیست، با ایدئولوژی خود همراه هستند (پرینگ، 200ب، ص 250).

بنابراین، نقطة شروع یک محقق انتقادی از قبل تعیین شده است. یافتن، یک وسیله و تغییر، هدف اصلی آن است. بدین منظور، باید افراد به صورت انتقادی از موقعیت خود آگاه باشند، سپس در عمل به تغییر بپردازند، که این امر بر اساس تکرار عمل، با توجه به نحوة انعکاس آن قرار دارد (فرر، 1970، ص 48). بنابراین، رابطة آشکاری بین نظریه، داده، سؤال های تحقیق و تفسیر نتایج وجود دارد (تالمی، 2010، ص 130).

محققان و مشارکت کنندگان، هر دو در فرایند کشف واقعیت، تحلیل انتقادی آن و ایجاد دانش، مشارکت دارند (فرر، 1970، ص 51). در واقع، محققان تغییرات را برای مشارکت کنندگان به وجود نمی آورند، بلکه همراه با آنان به ایجاد تغییر می پردازند (همان، ص 49). بنابراین، مشارکت کنندگان در بخش های گوناگون فرایند تحقیق، از قبیل طراحی سؤالات، گردآوری داده ها، تحلیل اطلاعات و بهره گیری از نتایج مشارکت دارند (کرسول، 2009، ص 9).

روش شناسی های انتقادی عبارتند از: تحلیل محتوای انتقادی (Critical Discourse Analysis) ـ بررسی نحوة تشخیص استیلای اجتماعی و سیاسی در متون و کلام ـ قوم نگاری انتقادی (Critical Ethnography) ـ گرایش ایدئولوژیک احساسی به مطالعة فرهنگ ـ (کاناگاراجا، 1993، ص 605)، اقدام پژوهی (Action Research) ـ فرایند بالینی بررسی، اقدام و ارزیابی که منجر به تغییر در عمل می شود ـ و نقد ایدئولوژی (Ideology Critique) ـ آشکار نمودن ایدئولوژی های پنهان از طریق تعیین جایگاه مشارکت کنندگان در نظام هایی که آنان را توانمند یا تضعیف می کند.

روش های انتقادی واقعیت ها را از نظر ابعاد فرهنگی، تاریخی و سیاسی مورد بررسی قرار می دهد. روش های مورد استفاده در این زمینه عبارت است از: مصاحبة باز، گروه کانون، پرسش نامة باز، مشاهدة باز، و دفتر ثبت وقایع روزانه. این دسته از روش ها منجر به ایجاد داده های کیفی می شوند. روش تحلیل داده ها نیز مانند پارادایم تفسیری به صورت موضوعی انجام می گیرد، هرچند امروزه این تفسیرها از ارزش خاصی برخوردارند.

تحقیقات انتقادی باید ادبیات خود را از نظر فرهنگی، تاریخی و سیاسی به طور کامل ارائه داده، منجر به ارتقای روابط محاوره ای (Dialogical) برابر بین محققان و مشارکت کنندگان گردد. علاوه بر این، تحقیق باید مجالی برای تغییر یا اصلاح فراهم آورد و منجر به ارتقای زندگی مشارکت کنندگان شود. در واقع، تحقیق باید از اعتبار شفاف سازی واقعیت (Catalytic Validity) برخوردار باشد (کوهن و دیگران، 2007، ص 139).

بحث و بررسی پارادایم انتقادی

همان گونه که گفته شد، هستی شناسی پارادایم انتقادی مبتنی بر واقعیت گرایی تاریخی است؛ به این صورت که تصور می شود واقعیت های موجود قابل درک است، اما در خلال زمان تحت تأثیر عوامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، قومی، فرهنگی و جنسیتی شکل گرفته اند (هس ـ بایبر و لوی، 2004؛ گوبا و لینکلن، 2005). هستی شناسی پارادایم تفسیری مبتنی بر نسبی گرایی است؛ به این معنا که واقعیت ها در اشکال گوناگون سازه ها یا برساخته های روانی ناملموس، مبتنی بر امور اجتماعی و تجربه ای، ماهیتاً محلی، خاص و وابسته به شکل و محتوای افراد یا گروه هایی که آن را می آفرینند، قابل درک و بررسی هستند (گیدنز، 1984؛ هیس ـ بایبر و لیوی، 2004).

پارادایم انتقادی از نظر معرفت شناسی، به ماهیت تعاملی، مذاکره ای و ذهنی گرایانه معرفت باور دارد؛ یعنی فرض می شود محقق و موضوع تحقیق با هم به شکل تعاملی ارتباط دارند و ارزش های محقق نیز ناگزیر بر فرایند بررسی تأثیر می گذارند. ازاین رو، یافته های تحقیق همواره با وساطت ارزش ها همراه است (راینهارز، 1992). موضع گیری معرفت شناختی پارادایم تفسیری، موضع گیری مذاکره ای ـ ذهنی است؛ یعنی فرض می شود محقق و موضوع بررسی به گونه ای با هم تعامل دارند که یافته ها به طور بیانی و شفاهی در مسیر انجام تحقیق خلق و تفسیر می شوند. در این رهیافت، فاعل و مفعول شناخت یکی است و دانش در یک فرایند تعاملی، رابطه ای و جدلی تولید و باتولید می شود (هس ـ بایبر و لوی، 2004؛ دنزین و لینکلن، 2005).

پارادایم انتقادی از بُعد روش شناختی، دارای ماهیتی گفت وگویی و جدلی است. از این منظر، ماهیت تعاملی و مذاکره ای تحقیق اجتماعی مستلزم گفت وگو بین محقق و موضوع تحقیق است. این گفت وگو باید ماهیتاً جدلی باشد تا ناآگاهی و درک نامناسب را به آگاهی آگاهی بخش تبدیل کند (گیروکس، 1988). پارادایم تفسیری از نظر روش شناختی، بر منطق تأویلی و جدلی تکیه دارد. ماهیت قابل تغییر و شخصی سازه ها یا برساخته های اجتماعی بیانگر آن است که برساخته های انسانی را تنها می توان از طریق تعامل درون و میانِ محقق و امرِ مورد تحقیق استخراج و تهذیب کرد. هدف نهایی در اینجا، پالایش و گزینش سازه های موافق و توافقی است که نسبت به سازه های قبلی آگاهی بخش تر و خلّاقانه تر باشد. منطق تأویلی جدلی مذکور بنیان روش شناختی همة روش های کیفی را تشکیل می دهد (سیلورمن، 2005).

انسان شناسی پارادایم انتقادی انسان را موجودی خلاّق، اما گمراه شده و دارای توان تحقق نیافته تعریف می کند. یکی از حالت های گمراهی انسان، شی وارگی است. شی وارگی زمانی اتفاق می افتد که انسان از خود و جهان اجتماعی برساختة خود جدا شود، ارتباط با آفریده های خدا را از دست بدهد و آنها را همچون نیروهایی بیگانه و خارجی مشاهده کند. این پارادایم در زمینة عاملیت انسان، جبرگرایی اثباتی و اراده گرایی تفسیری و فمینیسم را با هم ترکیب کرده، بر مفهوم خودمختاری مقیّد تأکید دارد؛ بدین معنا که ارادة آزاد، اختیار و عقلانیت مفاهیم نامحدود و باز نیست، بلکه در محدوده های خاصی قرار گرفته، خروج از آنها به سادگی امکان پذیر نیست (کروتی، 1998؛ نیومن، 2006). پارادایم تفسیری انسان را به مثابه موجودی فعّال، خلّاق و معناساز تعریف می کند که پیوسته در حال ساخت و ساز و معنا کردن زندگی اجتماعی و واقعیت های اجتماعی روزمره است.

بنابراین، محیط اجتماعی برخلاف رویکرد اثباتی، به خودی خود فاقد معناست و صرفاً از طریق الصاق معانی و نمادهای عینی، معنادار می شود. اگر انسان موجودی خلّاق و معناساز تعریف شود در این صورت، واقعیت هایی که توسط انسان نیز شناخته می شوند، سیّال، شناور، فاقد ساختار و قواعد یکنواخت و غیرجهان شمول خواهند بود (گیدنز، 1976؛ تاکر، 1998؛ الیوت و ترنر، 2001).

موضع گیری ارزشی پارادایم انتقادی دارای شباهت های نسبتاً اندکی با پارادایم های تفسیری، فمینیسم، عمل گرایی (پراگماتیسم) و پسا نوگرایی (پست مدرنیسم) است. موضع گیری این پارادایم در زمینة ارزش ها، موضعی فعّال است. از این منظر، تحقیق اجتماعی فعالیتی است اخلاق ـ سیاسی که محقق را ملزم می سازد موضع خاص ارزشی را اتخاذ کند و در جهت آن نیز حرکت نماید. از این رو، تحقیق های انتقادی دارای ماهیتی جهت گیرانه هستند. این پارادایم، هم فراغت ارزشی رویکردهای عینی گرا و هم نسبی گرایی ارزشی رهیافت های تفسیری را رد می کند و معتقد است که انکار نقطه نظرهای محقق خودش یک نقطه نظر محسوب می شود.

از این رویکرد، دانش محصول قدرت است یا با آن ارتباط دارد و می تواند برای کنترل رفتارهای انسان به کار رود، و دانش در اشکال گوناگون ظاهر می شود؛ به این معنا که می تواند در جهت استثمار یا بهبود شرایط زندگی افراد عمل کند (هس ـ بایبر و لوی، 2004؛ نیومن، 2006؛ بلیکی، 2007).

پارادایم انتقادی به بیان تنیدگی اندیشه نگاری سیاسی با دانش می پردازد، اما در این زمینه، مسائلی نیز وجود دارد. تحقیق انتقادی با موضوع تغییر مواجه است. از این رو، با روش های موجود قابل دفاع نیست. برای مثال گیروکس(Giroux) بیان می دارد که نیروهای نئولیبرال و محافظه کار جدید (Neoconservative) موجب تبدیل دانشگاه های آمریکایی به محیط های عمومی غیردموکراتیک شده اند. از این رو، حق دانشکده ها برای داشتن اختیار عمل و انتقاد در معرض خطر قرار دارد (گیروکس، 2011) یکی از راه های اعمال کنترل تحقیق، حمایت مالی از آن است (برلینر، 2002، ص 18ـ20). تولید دانش تحت تأثیر سیاست قرار دارد. پارادایم انتقادی غالباً خوشایند سیاست مداران نیست.

بین محققان و مشارکت کنندگان اختلاف قدرت وجود دارد. بدین روی، دستیابی به دیالکتیک برابر میان آنان تا حدی غیرممکن است (نولن و پوتن، 2007، ص 402). برای مثال، انجام اقدام پژوهی در یک سازمان ممکن است با مسائلی مواجه باشد. در این تحقیق، مدیر به عنوان محقق، به کنترل فرایند تحقیق می پردازد و مشارکت کنندگان ممکن است در طرح تحقیق حضور نداشته باشند. در نتیجه، کارکنان ممکن است با اجبار زیادی برای مشارکت در تحقیق مواجه شوند.

از سوی دیگر، مشارکت نکردن در تحقیق ممکن است برای کارکنان دشوار باشد؛ زیرا مزایا و منابع مورد نیاز آنان در اختیار مدیر قرار دارد. بنابراین، در صورتی که مشارکت کنندگان به دنبال جلب رضایت محقق باشند، داده های ارائه شده ممکن است دقیق نبوده، نتایج به دست آمده معتبر نباشد. در این گونه موارد، باید به مسائلی از قبیل تشریک مساعی (Collaboration)، رضایت، اختیار و اجبار توجه نمود.

آزادی عمل، امری تضمین شده نیست. تغییر زندگی مشارکت کنندگان ممکن است قابل اغماض یا معدوم(Non-Existent) باشد. آیا کلّیت اقدام پژوهی تفاوتی در آزادی عمل ایجاد می کند؟ شواهدی کمی در این زمینه وجود دارد. علاوه بر این، زمانی که مشارکت کنندگان به طور جدّی از موقعیت خود آگاهی پیدا می کنند، ممکن است امکان تغییر وجود نداشته باشد. با گسترش یافتن غفلت، دل سردی در میان افراد ایجاد می گردد. حتی ممکن است زندگی برخی از مشارکت کنندگان بدتر شود. برای مثال، راشتن (Rushton)، ـ روان شناس کانادایی ـ تلاش کرد تا از طریق مرتبط کردن نژاد، به هوش و رفتار اخلاقی، تفکر نژادپرستی را توجیه نماید (هاو، 2009، ص 436).

پارادایم انتقادی از دو جهت با مشارکت کنندگان به صورت کلیشه ای برخورد می کند: اولاً، غالباً ـ نه لزوماً ـ مشارکت کنندگان را متعلّق به یک گروه کم اهمیت تر می داند (نهایی نگر است.) به همین سبب، مفاهیم یکسان در خصوص هویّت با یکدیگر ترکیب می شوند. ثانیاً، پارادایم انتقادی به بیان این امر نمی پردازد که مشارکت کنندگان گوناگون با سطوح متفاوتی از آگاهی نسبت به واقعیت، وارد فرایند تحقیق می شوند. این پارادایم به طور ابتدایی، فرض می کند که جوامع کورکورانه به انجام آنچه رژیم های قدرتمند می خواهند، می پردازند و بردة این فرایند می شوند.

بیشتر نویسندگان مطرح در زمینة پارادایم انتقادی، مذکر بوده اند که این امر منجر به انتقاد فمینیست ها از این پارادایم مبنی بر نادیده گرفتن حق رأی افراد و تأکید بر گروه های نهایی(سطح پایین) شده است (باربلز و برک، 1999). در واقع، می توان گفت: پارادایم انتقادی متهم است به اینکه تنها به حفظ وضع موجود (Status Quo) می پردازد.

نتیجه گیری

پاردایم ها ریشه در دیدگاه های مانعةالجمع جهان اجتماعی دارند. هر پارادایم ماهیت خاص خود را دارد و تحلیل های خاص خود را دربارة زندگی اجتماعی ارائه می دهد. هر پارادایم نظریه ها و دیدگاه هایی را ارائه می دهد که در تقابل بنیادی با نظریه ها و دیدگاه های ارائه شده در پارادایم های دیگر است. چنین تحلیلی ما را با ماهیت پیش فرض هایی مواجه می کند که رهیافت های متفاوت علوم اجتماعی را تضمین می نماید. این تحلیل از پوشش سطحی و ظاهری، که نظریه های اجتماعی را می پوشاند، می گذرد و به درون اموری که نقش بنیادی در تعیین شیوه نگریستن انسان به جهان مورد تحلیل دارد، نفوذ می کند و بر نقشی حیاتی، که چارچوب مرجع دانشمند در ایجاد نظریه و تحقیق ایفا می کند، تأکید دارد.

نکتة مهم برای اینکه نظریه پرداز بتواند آراء و نظریه های بدیل را درک کند آن است که از پیش فرض هایی آگاهی کامل داشته باشد که دیدگاه خودش بر آنها مبتنی است. برای حصول این آگاهی، لازم است که او سفری عقلانی به حوزة خارج از قلمرو آشنای خود داشته باشد و از مرزهایی که مشخص کنندة دیدگاهش هستند، مطّلع شود. این امر مستلزم آن است که نظریه پرداز به قلمروهای ناشناخته سفر کند و با پارادایم هایی که متعلّق به خودش نیست آشنا شود. در این صورت است که می تواند به گذشتة خود نظری بیفکند و ماهیت دقیق نقطة آغازین خود را به طور کامل درک کند.

در نهایت، باید گفت: چیستی دانش و راه های کشف آن، امری ذهنی است. با توجه به مباحث مطرح شده، پارادایم علمی به دنبال تعمیم، پارادایم تفسیری به دنبال درک، و پارادایم انتقادی به دنبال آزادی بخشی است. هر کدام از این پارادایم ها، راه های خاصی برای شناسایی اهداف خود دنبال می کنند. درک فرضیات فلسفی، که زیربنای هریک از این پارادایم هاست، و نحوة ظهور این فرضیات در روش شناسی و روش های مورد استفاده در تحقیق، به فهم، واکاوی و کاربرد بهتر تحقیق موردنظر کمک می کند.

 

ادامه نوشته

بنیان‌های فلسفی و بررسی ارتباط بین هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی - بخش اول

پارادایم تفسیرگرایی مبتنی بر نسبی گرایی

خبرگزاری فارس: پارادایم تفسیرگرایی مبتنی بر نسبی گرایی

پارادایم علمی به دنبال تعمیم پارادایم تفسیری به دنبال درک، و پارادایم انتقادی به دنبال آزادی‌بخشی است.


چکیده

این مقاله به بررسی ارتباط بین بنیان‌های فلسفی سه پارادایم اصلی تحقیق، یعنی تفسیری، علمی و انتقادی می‌پردازد. هدف اصلی این است که رابطة متقابل معرفت‌شناسی، هستی‌شناسی و روش‌شناسی این سه پارادایم مورد بررسی قرار گیرد. همچنین برخی از فرضیات اساسی تحقیق بررسی شود. چیستی دانش و راه‌های کشف آن، امری ذهنی است. با توجه به مباحث مطرح‌شده، پارادایم علمی به دنبال تعمیم پارادایم تفسیری به دنبال درک، و پارادایم انتقادی به دنبال آزادی‌بخشی است. درک فرضیات فلسفی، که زیربنای هریک از این پارادایم‌هاست و نحوة ظهور این فرضیات در روش‌شناسی و روش‌های مورد استفاده در تحقیق، به فهم، واکاوی و کاربرد بهتر تحقیق موردنظر کمک می‌کند.

کلیدواژه‌ها: پارادایم، انتقادی، معرفت، تفسیر، هستی‌شناسی، اثبات‌گرایی، علمی.

مقدّمه

چیستی دانش و پی بردن به آن امری ذهنی است. این مقاله به بررسی ماهیت ذهنی تحقیق می پردازد. درک معرفت شناسی و هستی شناسی تحقیقات بسیار حایز اهمیت است و باید به ارتباط بین فرضیات دو بعد مطرح شده با روش شناسی به کار رفته و نحوة ارتباط این فرضیات با نتایج تحقیق پی برد. این امر به بهبود درک تحقیق، به کارگیری نظریه در محیط عملی، مشارکت در بحث های علمی و ارائة یافته های تحقیق کمک می کند. این مقاله ابتدا به ارائة محتوای پارادایم و سپس بررسی فرضیات بنیادی پارادایم های علمی، تفسیری و انتقادی می پردازد.

پارادایم چیست؟

هر پارادایم در بر گیرندة ابعاد هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی است. این مقاله ابتدا به بیان هر یک از این ابعاد و سپس روابط بین آنها می پردازد.

هستی شناسی به معنای مطالعة چیستی است (کراتی، 1998، ص 10). فرضیات هستی شناسی به بررسی این امر می پردازند که واقعیت متشکّل از چیست، یا به عبارت دیگر، واقعیت چیست؛ محققان باید موضع خود را در قبال ادراک واقعیت امور و نحوة عمل آنها روشن کنند.

معرفت شناسی به بررسی ماهیت و اشکال دانش می پردازد (کوهن و دیگران، 2007، ص 7). فرضیات معرفت شناسی نحوة ایجاد، اکتساب و انتقال دانش را بررسی می کنند و به عبارت دیگر، به دنبال پاسخ به این سؤال هستند که دانستن به چه معناست؟ در واقع، معرفت شناسی به این سؤال پاسخ می دهد که رابطة بین موضوع دانستن و داننده چیست؟ (گوبا و لینکن، 1994، ص 108).

هر پارادایمی بر فرضیات مختصی در زمینة هستی شناسی و معرفت شناسی استوار است. ازآن رو که تمامی فرضیات موردنظر در پارادایم های علمی، تفسیری و انتقادی مبتنی بر حدس و گمان هستند، بنابراین، بنیان های فلسفی هر پارادایم هیچ گاه به لحاظ تجربی قابل اثبات یا رد نیست. پارادایم ها از دیدگاه های گوناگونی در زمینة هستی شناسی و معرفت شناسی برخوردارند. ازاین رو، فرضیات آنها دربارة واقعیت و دانش متفاوت است و پایه و اساس هر روش تحقیق را شکل می دهد. در واقع، این امر در روش شناسی هر پارادایمی منعکس گردیده است.

روش شناسی، طرحی است که زیربنای انتخاب و استفاده از یک روش خاص تحقیقی به شمار می رود (کراتی، 1998، ص 3). بنابراین، به بررسی چرایی، چیستی، محل، زمان و نحوة گردآوری و تحلیل داده ها می پردازد. در واقع روش شناسی این سؤال را مطرح می کند که محقق چگونه می تواند به آنچه معتقد است می داند، پی ببرد؟ (گوبا و لینکن، 1994، ص 108).

روش ها، فنون خاصی هستند که در گردآوری و تحلیل داده ها استفاده می شوند (کراتی، 1998، ص 3). داده های گردآوری شده ممکن است کمّی یا کیفی باشد. در تمامی پارادایم ها، می توان از داده های کمّی یا کیفی استفاده کرد.

از طریق بررسی روش شناسی و معرفت شناسی روش های تحقیق، می توان به هستی شناسی آنها پی برد. در واقع، بدون برخورداری از ابعاد هستی شناسی و معرفت شناسی امکان انجام تحقیق وجود ندارد. دیدگاه های گوناگون محققان در زمینة معرفت شناسی و هستی شناسی منجر به ایجاد رویکردهای متفاوتی نسبت پدیدة مشابه می گردد (گریکس، 2004، ص 64). با بررسی پارادایم های علمی، تفسیری و انتقادی این امر روشن تر خواهد شد.

پارادایم علمی

پارادایم علمی در دورة روشنفکری (Enlightenment Period) پا به عرصة وجود نهاد. واژة اثبات گرایی در زمان به کارگیری پارادایم علمی، توسط کنت رواج پیدا کرد (کراتی، 1998، ص 19). این امر به نوبة خود، منجر به آغاز مطالعة جهان طبیعی به جای جهان اجتماعی گردید (کوهن و دیگران، ص 9).

هستی شناسی اثبات گرایی واقع گرایانه است. واقع گرایی مبتنی بر این دیدگاه است که اشیا ماهیتی مستقل از افراد دارند (همان، ص 7). بدین روی، می توان گفت: واقعیت مستقل از محقق است (پرینگ، 2000 الف، ص 59). بسیاری از اثبات گرایان معتقدند: واقعیت تحت تأثیر احساسات قرار نمی گیرد. زبان با توجه به کارکرد تعیین کنندة خود، نقش تمثیلی را در رابطه با جهان طبیعی ایفا می کند؛ بدین معنا که واژه ها معنای خود را از اشیایی که آنها را تعیین می کنند یا می نامند، می گیرند (فرو، 2001، ص 176).

معرفت شناسی اثبات گرایی، عینی گرایانه است. اثبات گرایان با داشتن دیدگاهی منصفانه نسبت به جهان، به کشف دانش مطلق در رابطه با یک واقعیت عینی می پردازند. محقق و موضوع تحقیق مستقل از یکدیگرند. معنا صرفاً در اشیا نهفته است، نه در باطن محقق، و هدف محقق کشف این معناست. کراتی بیان می دارد که یک درخت در جنگل، یک درخت است، صرف نظر از آنکه آیا کسی از بود یا نبود وجود آن توسط دیگری مطلع شود یا نشود. آن درخت به عنوان یک شیء، خود معنای درخت بودن را به همراه دارد. زمانی که انسان آن را به عنوان درخت می شناسد، به کشف معنایی پرداخته که مدت ها قبل از وی وجود داشته است (کراتی، 1998، ص 8).

ازاین رو، پدیده ها دارای ماهیت مستقلی هستند که از طریق تحقیق، می توان به آن پی برد. جملات اثبات گرایانه توصیفی و مبتنی بر واقعیتند. پارادایم علمی، مبناگراست؛ چرا که فرضیات علمی مبتنی بر داده ها و واقعیات هستند (هاوس، 1991، ص 2). این نوع دانش قابل کشف، مطلق و آزاد از ارزش است.

روش شناسی اثبات گرایی به دنبال توضیح روابط است. اثبات گرایان به دنبال شناسایی علل نتایج به دست آمده هستند (کرسول، 2009، ص 7). هدف آنان فرموله کردن قوانین و در نتیجه، ایجاد مبنایی برای پیش بینی و تعمیم است. رویکرد اثبات گرایی مبتنی بر قیاس است. از همبستگی و آزمایش، برای کاهش روابط متقابل پیچیدة بین اجزا استفاده می شود. اثبات گرایان به دنبال یافتن شواهد قابل تأیید از طریق تجربه و مشاهدة مستقیم هستند که این امر دربر گیرندة آزمون تجربی، نمونه های تصادفی، متغیّرهای کنترل شده (مستقل، وابسته و تعدیل کننده) و گروه های کنترل است. آزمایش های واقعی بر آزمایش های شبیه سازی شده (Quasi Experiment) برتری دارند. رویکردی که بر روش ها مبتنی باشد و به منظور کشف قوانین کلی طراحی شده باشد نموتتیک (Nomothetic) نام دارد (کوهن و دیگران، 2007، ص 8).

فرااثبات گرایان نیز به دنبال درک روابط علّی هستند. آنان در همین زمینه، از مطالعات مبتنی بر همبستگی و آزمایشی استفاده می کنند. هرچند در این نوع تحقیقات، به داده های حسّی بیشتری، از جمله دیدگاه مشارکت کنندگان نیاز است، اما علاوه بر آن، از آن رو که دانش امری است مردّد، فرضیات اثبات نشده و به سادگی رد نمی شوند (کرسول، 2009، ص 7).

پارادایم علمی به پیش بینی و تعمیم نیاز دارد. از این رو، روش های مبتنی بر این پارادایم به ایجاد داده های کمّی می پردازند. مثال هایی از این دسته عبارتند از: آزمون های استانداردشده، پرسش نامه های بسته، و توصیف پدیده ها از طریق ابزارهای استاندارد برای مشاهده (پرینگ، 2000الف، ص 34). تحلیل داده ها با استفاده از آمار توصیفی و استنباطی صورت می گیرد. از طریق آمار استنباطی، می توان به تعمیم نتایج به جامعه مورد بررسی پرداخت.

از این نقطه نظر، تحقیق زمانی مطلوب است که نتایج به دست آمدة ناشی از متغیّر مستقل (اعتبار درونی) را بتوان به جوامع یا موقعیت ها (اعتبار بیرونی) نسبت داد و محققان بتوانند داده های مشابه را به شیوة مشابهی ثبت و ضبط نموده، به نتایج مشابهی دست یابند (روایی و تکرارپذیری). علاوه بر این، لازم است تحقیق تا جایی که ممکن است، مبتنی بر عینیت بوده، در برابر ابطال پذیری قوی باشد.

فرا اثبات گرایی پس از اثبات گرایی و در قرن بیستم پا به عرصة وجود نهاد. فرااثبات گرایی از نظر هستی شناسی و معرفت شناسی مانند اثبات گرایی است؛ هرچند تفاوت هایی نیز با آن دارد: اولاً، حقیقت به وجود آمده توسط پارادایم علمی براساس حقایق مبتنی بر فرضیات آزمون شده قرار دارد (پوپر، 1959، ص 9ـ415). ثانیاً، براساس اصل ابطال پذیری (Falsification)، هیچ گاه نمی توان درستی نظریات علمی را اثبات کرد (ارنست، 1994، ص 22) و تنها زمانی می توان آنها را پذیرفت که تمامی تلاش های انجام گرفته برای ردّ آنها نافرجام بماند. ازاین رو، هر گزارة علمی باید برای همیشه مردد باشد (پوپر، 1959، ص 280).

در نهایت، باید گفت که برای درک برخی از نظریه های علمی به چیزی فراتر از داده های تجربی نیاز داریم. برای مثال، اصل عدم اطمینان هایزنبرگ بیان می دارد که به طور همزمان نمی توان به موقعیت و سرعت یک ذرّة تشکیل دهندة اتم پی برد (کراتیف، 1998، ص 29). فرااثبات گرایی مدعی است دانش فرااثبات گرایانه از عینیت و اطمینان بیشتری نسبت به دانش به دست آمده از پارادایم های دیگر برخوردار است.

بحث و بررسی پارادایم علمی

اثبات گرایی با محدودیت هایی مواجه است؛ چراکه روش های موجود برای درک جهان طبیعی را نمی توان برای جهان اجتماعی به کار گرفت.

هرچند اثبات گرایی از طریق کنترل و ساده سازی متغیّرها به دنبال این است که میزان پیچیدگی را کاهش دهد، اما این امر بی نهایت دشوار است. در بیشتر موارد، ادبیات موجود منجر به محدود شدن روش تحقیق می شود. تفکیک متغیّرها نیز امری دشوار است. برخی از متغیّرها ممکن است برای محقق ناشناخته باشد و تنها زمانی آشکار گردد که اثرات آنها مشخص شود (هاوس، 1991، ص 6). ازاین رو، پیش بینی های انجام گرفته به دلیل اثرات تصادفی درست خواهد بود (شانک و براون، 2007، ص 28). در واقع، هیچ گونه توضیح علمی دربارة رفتار انسان کامل وجود ندارد (برلینر، 2002، ص 20).

آزمون های آمار استنباطی در بیشتر موارد، به درستی استفاده نمی شوند و نتایج آنها به درستی تفسیر نمی گردد. برای مثال، در صورتی که توزیع داده ها طبیعی نباشد، باید از آزمون های ناپارامتریک استفاده کرد؛ چراکه در روش های مزبور، فاصله های اطمینان به طور کلی، بیش از همتای پارامتریک آنهاست و اطلاعات تنها مبتنی بر رتبه یا ترتیب مورد استفاده قرار می گیرد. علاوه بر این، تفسیر مقدار احتمال (P-Value) به این امر بستگی دارد که آیا به بررسی معنادار بودن تفاوت ها می پردازیم یا معناداری روابط؟ نتایج آزمون های معناداری آماری نیز به اندازة نمونه بستگی دارد (بلام و پیپرت، 2003، ص 4ـ2). بنابراین، نمی توان به نتایج آزمون های آمار استنباطی به صورت سطحی نگاه کرد.

قیاس بر مبنای تعمیم تجربی چندان توضیح دهنده نیست (سریون، 1970، ص 101ـ100). تعمیم هایی که در تحقیقات اثبات گرا انجام می گیرد به نیت محقق توجهی ندارد. بنابراین، اعمال انجام گرفته به درستی درک نمی شود. عمل دو نفر که به نظر می رسد یکسان است، ممکن است متفاوت باشد. برای مثال، درصورتی که از این دو نفر پرسیده شود حاصل ضرب عدد 2 در 7 چقدر است، ممکن است یکی از آنها جواب را حفظ کرده باشد و بر این اساس پاسخ دهد و دیگری دو بار عدد 7 را با هم جمع کند. اعمال را باید از دیدگاه مشارکت کننده درک نمود، به گونه ای که بتوان فرایند و کنشگر را با هم درک کرد.

اثبات گرایان معتقدند: تحقیق آنها آزاد از ارزش است. اولاً، محققان در طی فرایند تحقیق، به قضاوت های ارزشی دست می زنند که ازجملة آنها، می توان به انتخاب متغیّرها، اعمال موردمشاهده و تفسیر یافته ها اشاره نمود. ثانیاً، تولید دانش امری عمومی است و در نظر نگرفتن عمومی بودن تولید دانش خود امری رایج است (سالومون، 1991، ص 10ـ18).

اثبات گرایان به درک فلسفه کمک کردند، استانداردهای دقیقی برگزیدند و تلاش کردند تا روش هایی را تدوین کنند که نتایج قابل قبولی را که مورد توافق عموم است، ارائه دهند (اشبی، 1964، ص 508). نتایج تأییدشدة متفاوتی بر مبنای مشاهدات انجام گرفته ارائه شده که تصمیم گیرندگان از آنها استفاده می کنند. هرچند نمی توان به اطمینان کامل دست یافت، اما ابعاد اثبات گرایی در تحققیات مورد استفاده قرار می گیرد.

پارادایم تفسیری

هستی شناسی پارادایم تفسیرگرایی مبتنی بر نسبی گرایی است. نسبی گرایی بدین معناست که واقعیت امری ذهنی است و از فردی به دیگری متفاوت است (گوبا و لینکلن، 1994، ص 110). واقعیت های ما تحت تأثیر حواس ما قرار دارد. جهان بدون خودآگاهی بی معناست. واقعیت زمانی به وجود می آید که خودآگاهی نسبت به اشیا، که دربرگیرندة معانی هستند، وجود داشته باشد (کراتی، 1998، ص 43). واقعیت توسط افراد ساخته می شود و به تعداد افراد، واقعیت وجود دارد. زبان وسیله ای برای نام گذاری اشیا نیست، بلکه به ایجاد واقعیت می پردازد (فرو، 2001، ص 185). بنابراین، واقعیت براساس رابطة متقابل زبان و ابعاد مستقل جهان به وجود می آید.

معرفت شناسی تفسیرگرایی مانند ذهنی گرایی مبتنی بر دنیای واقعی است. جهانی مستقل از دانش ما نسبت به آن وجود ندارد (گریکس، 2004، ص 83). کراتی در قالب همان مثال درخت، بیان می دارد که باید به عنوان یک انسان، به خاطر داشته باشیم که ما پدیده ای به نام درخت را به وجود آورده ایم، به آن اسم گذارده ایم و آن را به جامعه ای که جمع درختان را دربر می گیرد، نسبت می دهیم (کراتی، 1998، ص 43).

درصورتی که کسی درخت را با نام درخت صدا نزند، نمی توان آن را درخت نامید. معنا کشف نمی شود، بلکه از طریق رابطة متقابل بین خودآگاهی و جهان به وجود می آید. خودآگاهی همیشه به معنای آگاهی نسبت به چیزی است (کراتی، 1998، ص 44). تجربة جهان به معنای مشارکت و به طور همزمان، رویارویی و شکل دادن به آن است. نیت داشتن به معنای رابطة متقابل بین خودآگاهی و پدیده است (هرون و ریزون، 1997، ص 3).

افراد ممکن است معانی متفاوتی برای پدیده ای یکسان ارائه دهند (کراتی، 1998، ص 9)، اما حقیقت توافق جمعی است که توسط تعدادی از افراد ساخته می شود. بنابراین، ماهیت دانش به گونه ای است که از فرهنگ برگرفته شده است و در تاریخ جای دارد. پارادایم تفسیرگرایی به ایدئولوژی ها نمی پردازد، بلکه آنها را می پذیرد (پرینگ، 2000ب، ص 251).

دانش و واقعیت معنادار بر اساس رابطة متقابل بین انسان ها و جهان آنها ایجاد شده و در محیط اجتماعی توسعه و انتقال می یابد (کراتی، 1998، ص 42). بنابراین، جهان اجتماعی تنها از نقطه نظر افرادی که در آن مشارکت دارند درک می شود (کوهن و دیگران، 2007، ص 19). هدف تفسیرگرایی وارد نمودن نیروها و ساختارهای پنهان به خودآگاهی است.

روش شناسی تفسیرگرایی مبتنی بر درک پدیده ها از دیدگاه افراد است و به بررسی روابط متقابل بین افراد و محیط های فرهنگی و تاریخی که در آن زندگی می کنند، می پردازد (کرسول، 2009، ص 8). نمونه هایی از این روش شناسی عبارت است از: نمونه کاوی (Case Study) ـ مطالعة عمیق رویدادها و فرایندها ـ پدیدارشناسی (Phenomenology) ـ مطالعة مستقیم تجربه بدون دخالت ادراک های موجود ـ هرمونتیک (Hermeneutics) ـ اقتباس معانی پنهان از زبان، و قوم نگاری (Ethnography) ـ مطالعة گروه های فرهنگی در دوره های زمانی بلندمدت.

برساخته های افراد از طریق رابطة متقابل بین محققان و مشارکت کنندگان استنباط و درک می شود (گوبا و لینکن، 1994، ص 111) و تا جایی که ممکن است، بر مشارکت کنندگان تأکید می شود (کرسول، 2009، ص 8). رویدادها در معرض تفسیرهای ساده انگارانه قرار نمی گیرند و با کشف پدیده ها، سطوح جدیدی از ادراک کشف می گردد. نظریة تفسیری معمولاً داده بنیاد، (Grounded) است؛ بدین معنا که از داده ها به وجود آمده، نه اینکه مقدّم بر آنها باشد (کوهن، 2007، ص 22). بنابراین، سؤال های تحقیق کاملاً واضح و روشن است. رویکردی که مشخصة آن تأکید بر موارد انسانی در جهان اجتماعی باشد، اندیشه ا نگارانه (Idiographic) است. تفسیرگرایان معتقدند: دانش فارغ از ارزش ممکن نیست. برای مثال، محققان در این زمینه به عقاید خود در رابطه با موضوع تحقیق، نحوة تحقیق و نحوة تفسیر نتایج اشاره می کنند (اج و ریچادز، 1998، ص 336).

روش های تفسیری منجر به درک و ایجاد بینش نسبت به رفتار شده، به توضیح اعمال از دیدگاه مشارکت کنندگان می پردازند و بر مشارکت کنندگان تسلط نمی یابند. نمونه هایی از این دست عبارت است از: مصاحبه های باز، گروه های کانون، پرسش نامه های باز، مشاهدات باز، و ایفای نقش. این روش ها معمولاً منجر به ایجاد داده های کیفی می شود. تحلیل های انجام گرفته در واقع، همان تفاسیر محققان است. از این رو، محققان باید برنامه و دستگاه ارزشی خود را نسبت به ابتدای امر، به صورت مجزا تنظیم کنند.

تحقیق زمانی خوب تلقّی می شود که شواهد غنی را فراهم نماید، گزارش های معتبر و موجهی ارائه دهد (اعتبار درونی و روایی)، توسط دیگری در موقعیت دیگر قابل استفاده باشد (اعتبار بیرونی، انتقال پذیری) و فرایند و یافته های تحقیق قابل تکرار باشد (روایی) (ریچی و لویس، 2003، ص 286ـ263؛ کوهن و دیگران، 2007، ص 133ـ149).

بحث و بررسی پارادایم تفسیری

هرچند پارادایم تفسیری نسبت به معانی افراد حساس است و امکان تعمیم گستردة آن را فراهم می سازد (سامدال، 1999، ص 119)، اما نواقصی هم دارد.

تحقیق تفسیری پایه و اساسی برای دانش به شمار نمی آید و این امر اعتبار آن را زیر سؤال می برد. تحقیق تفسیری را بر اساس معیارهای مورد استفاده در پارادایم علمی نمی توان ارزیابی کرد. این گونه تحقیقات باید قابل اتکا و قابل اعتماد باشد، هرچند رسیدن به توافق در این زمینه مسئله ساز است. در صورتی که واقعیت ذهنی بوده و از فردی به فردی دیگر متفاوت باشد، نمی توان انتظار داشت که به تفاسیر مشابهی مانند محققان دست یافت (رولف، 2006، ص 305). بنابراین، معیارهای مربوط به روایی، از قبیل استفاده از کثرت گرایی ـ به کارگیری همزمان روش های کمی و کیفی- به منظور اطمینان از نتایج به دست آمده، واکاوی اعضای نمونه (Member Checking) و بررسی افراد مشابه (Peer Review) مؤثر نیست؛ چراکه معیارها بر اساس فرض عینیت گرایی قرار دارد (انگن، 2000، ص 384).

دانش به دست آمده از پارادایم تفسیری از انتقال پذیری(Transferability) پایینی برخوردار است؛ چراکه معمولاً مجزّا (Fragmented) بوده و به صورت یک کل، یکپارچه نیست. در اینجا، تعمیم هایی که توسط تصمیم گیرندگان مفید به نظر می رسد معمولاً وجود ندارند؛ زیرا این گونه تحقیقات به ایجاد داده های کیفی برای ادبیات موضوع می پردازند و تفسیر این داده ها مبتنی بر ذهنیات افراد است. بنابراین، تصمیم گیرندگان غالباً علاقه مند حمایت مالی از تحقیقات توصیفی نیستند (برلینر، 2002، ص 18ـ20).

از آن رو که روش های تحقیق تفسیری نسبت به تحقیقات علمی بازتر است و ارتباط بیشتری با مشارکت کنندگان دارد، می توان توافق نمود که حریم خصوصی و اختیار عمل فرد حفظ شود. با توجه به ارتباط با مشارکت کننده و باز بودن تحقیق، ممکن است حریم خصوصی افراد نادیده گرفته شود و این امر به تیره شدن روابط با افراد و حتی ناراحتی آنان بینجامد (هاو و موزس، 1999، ص 40). محققان باید تصمیم بگیرند که آیا در برابر افشای حریم خصوصی افراد یا مداخله در زندگی آنان، از نظر اخلاقی مسئولیت دارند یا خیر؟ علاوه بر این، هر قدر محققان هنگام بنا نهادن تعاریف اصلی اطلاعات بیشتری ارائه دهند، مشارکت کنندگان بیشتر در معرض این ریسک قرار خواهند گرفت. مشارکت کنندگان از کنترل کمتری برخوردارند و نسبت به تفاسیر ذهنی محققان در مقایسه با آنان، آسیب پذیرند.

محققان تفسیری به ارائة گزارش های نظری می پردازند که بیانگر ادراک اجتماعی مشارکت کنندگان است (دانبی و فارل، 2004، ص 41). در این زمینه، موارد ذیل مطرح می گردد:

ـ مالکیت داده ها در دست چه کسی است؟

ـ داده ها چگونه مورد استفاده قرار می گیرد؟

ـ مشارکت کنندگان تا چه حد بر یافته های تحقیق کنترل دارند؟

هرچند مشارکت کنندگان حق رأی دارند، اما در واقع، این محقق است که در رابطه با سه موضوع جهت گیری تحقیق، تفسیر نهایی داده ها و افشای اطلاعات تصمیم می گیرد.

دستگاه معنایی که ما از بدو تولد از آن برخوردار بوده ایم درک ما از پدیده ها را مختل نموده و ما از این امر ناآگاهیم. تحقیق تفسیری معمولاً نیروهای ساختاری بیرونی را که بر رفتار اثرگذارند، نادیده می گیرد (کوهن و دیگران، 2007، ص 26). ادراک به صورت تاریخی در سنت ها، قضاوت ها و اقدامات نهادی (Institutional Practices) ما شکل می گیرد (تیلور، 2007، ص 59). بنابراین، مشارکت کنندگان ممکن است نسبت به ایدئولوژی که اعمال آنها را هدایت می کند، آگاهی نداشته باشند. از آن رو که ممکن است مشارکت کنندگان درک کاملی نسبت به نیروهایی که بر اعمال آنان اثر می گذارد نداشته باشند، تعریف آنان از پدیده ها ناقص است.

 

ادامه نوشته